تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 83

مساهمون:

ص٨٣
بعد مردن دادشان حق حيات * خواست چون حزقيل از سلطان ذات
زنده گشتند از دعاى او همه * گشت زايل زان جماعت واهمه
فضلها از حق بود بر مردمان * شاكر اغلب نيستند اندر نهان
آن جماعت طالبان حضرتند * كه برون از خانمان كثرتند
گشته از دار طبيعت دربدر * از بلاى غفلت و رنج دگر
هست ايشان را حذر از موت جهل * مرده آن باشد كه اين گيرد بسهل
امر شد پس تا بموت اختيار * مىبميرند آن جماعت در فرار
جملگى گشتند فانى از ذوات * زان تجلى كه بر ايشان شد ز ذات
فانى اندر وحدت ذاتى شدند * وز حيات معنوى سر بر زدند
وان بقاى عارف از بعد فناست * زندهء جاويد در عين بقاست
نيست مستعبد بنزد اهل سير * كاين بود مقصود از قصهء عزيز
گشت از موت طبيعى بر حذر * حق به او آموخت پس موت دگر
تا در آن يابد حيات سرمدى * از فناى خود بذات سرمدى
ز امر حق چون بست بار از ملك تن * باز روح آيد باصلاح بدن
تا به كلى گردد از تن بىنياز * قالب اندازد بصحراى مجاز
در همين قالب كند تكميل روح * در فتوح از فلك ناچار است نوح
تا بساحل آيد اين كشتى فرود * روح صاحبدل شود كامل شهود
ديگر او را نيست بر تن احتياج * واگذارد اين طبيعت وين مزاج
ما ندانيم آنچه حق مطلب است * داند آن كو خالق روز و شبست
اى بسا دانش كه او نادانى است * عقل ميلافد كه اين برهانى است
شايد ار هم جسم خاكى خاك شد * بعد از آن هم زنده و چالاك شد
مر نه اول جسم آدم خاك بود * حق بقدرت دادش اين فضل و نمود
پس چه باك ار هستى پاينده‌اش * بعد مردن باز سازد زنده‌اش
صد هزاران بار گر ميرد عزير * زنده در حالش كند خلاق خير
زين بيان عقل ار ابا بنموده است * بهر ابطال تناسخ بوده است
يا كه حق نبود اراده‌اش بر گزاف * تا كند همسنگ سوزن كوه قاف
مىكند قدرت بر آنچه جايز است * نى كه او ز اجراى امرى عاجز است
آنچه در پردهء عدم شد مختفى * عود او جايز نداند فلسفى
مر نه اين خاك سيه معدوم بود * وز كمالات بشر محروم بود
حق چنين كردش كه بينى اى حكيم * پس چه باك ارزنده شد عظم رميم
نيست اين زيجاد اول صعبتر * قدرت ار دارى يقين در دادگر
عود ما در حشر ديگر بين است * گر تو وجهش را ندانى ممكن است
سر و جهر خود ندانى چون تو هيچ * حشر كلى را چه دانى در بسيج
هر دمى اندر وجودت محشريست * در كفت از نيك و بدها دفتريست
گر بخوانى سطرى از طومار خويش * سر محشر جمله را دانى ز پيش
حيف كت پاى خرد لغزنده است * بر فتادن دمبدم ار زنده است
هر چه از من بشنوى وز غير من * چيز ديگر فهمى آن را بىسخن
چيز ديگر هم نفهمى اى عزيز * چون عيادى نيست هيچت در تميز
اين ز خودبينى است يا از غفلتى * گر ز خود بينى است باشد آفتى
آفتى نبود ز خود بينى بتر * فهم و نافهمى است او را دردسر
ور ز غفلت باشد آن خود رائيش * ميتوان شايد بفهم افزائيش
اينقدر كافيست او را عقل و فهم * كه بفهمد نسبتش از فهم سهم
رنج خود را يافت پويد بر علاج * رنج جان نبود كه از رنج مزاج
ناله كن چندان كه بتوانى به حق * كو ز جهلت باز گرداند و رق
نفس بر تو راه دانش بسته است * عقل دانشمند ازانت خسته است
اندكى در جهل خويش انديشه كن * چارهء آن ديو دشمن پيشه كن
يك زمان فارغ مباش از گير و دار * با عدو كن تا توانى كارزار
قتل او واجب‌تر است اندر سبيل * زانكه در اثبات راه آرى دليل
راه حق روشن‌تر است از مهر و ماه * از دلايل جو دليلى بهر راه
در قتال نفس دون مردانه باش * خوف مرگ از سر بنه پنهان و فاش
گر بترسى غالب آيد دشمنت * بكشد اندر خاك و خون روشن تنت
گويد ار برهانى از نادانى است * گو بهل برهان خود اين برهانيست
نيست نفعى مر شما را در فرار * بعد بيرون رفتن از شهر و ديار
در جهاد از عزم ثابت چاره نيست * خوف و وحشت موجب آواره‌گى است
خصم آيد از پى و غالب شود * عار و ذلت را خود اين موجب شود
پشت بر دشمن نمودن علت است * سالم ار مانى حياتت ذلتست
زندگى نيكست اما نى به عار * هيچ عارى نيست بدتر از فرار
يك تن ثابت به از صد نفس و الف * كه شوند از جنگ روگردان بخلف
حق سميع است آنچه گوئيد آشكار * مى نيوشد از ثبات و از قرار
هم بر اسرار نهان باشد عليم * كه قوى حاليد يا داريد بيم

[ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 245 ]

مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ( 245 ) كيست آن كسى كه وام بدهد خدا را وامى نيكو پس دو چندان بكند آن را براى اوست دو چندان بسيار و خدا ميگيرد و ميگشايد و بسوى او باز ميگرديد ( 245 )

در بيان يقرض اللَّه و نكته قبض و بسط

يقرض اللَّه يعنى آن كو وام داد * بر خدا از نفس و مال اندر جهاد
وام نيكو اين بود تا چون دهد * گيرد افزون هر كه او افزون دهد
هر يكى را حق عوض بدهد هزار * تا چه باشد قبض و بسط كردگار
با شما همراه باشد در عمل * و صفها را در عمل سازد بدل
بخل اگر با او كنيد از جان و مال * قبض آيد منقلب گردد خصال
ور كه با او جود و بذل آريد پيش * وسعت آيد بر شما ز اندازه بيش
تا چه باشد قدر بخل و قدر جود * از تو باشد هر چه آيد در نمود
قبض ديدى سر آن جو كز كجاست * بسط ديدى دان كه پاداش عطاست
دزد باشد دايم اندر خوف و غم * خود نداند سر آن خوف و الم
گويد اين از چيست نارد هيچ ياد * كاين بود پاداش آن خوفى كه داد
همچنين دان قبض و بسط معنوى * تا چه باشد قدر آن بر مولوى
هست قبضى كآن بدل پيوسته است * دان كه آن دل بر هوايى بسته است
دارد از دنيا بدل انديشهء * نيست فارغ ز اشتغال و پيشهء
هم بود قبضى كه آيد گاه گاه * اينست از ترك مواساتى به راه
تا چه باشد آن شقوقش بيحد است * گر ز ترك شفقتى باشد بد است
هم وجوه شفقت آمد بىشمار * جمله را درياب اگر دارى به كار