اينكه داخل شوند در آن مگر بيم دارندگان مر ايشان راست در دنيا خوارى و ايشانراست در آخرت عذاب بزرگ ( 114 )
و مر خدايراست مشرق و مغرب پس هر جا كه رو آوريد پس آنجاست ذات خدا بدرستى كه خدا وسعت دهندهء داناست ( 115 )
و گفتند فرا گرفته خدا فرزندى را منزه است بلكه مر او راست هر چه در آسمانها و در زمين است همه مر او را فرمان بردارند ( 116 )
پديد آرنده آسمانها و زمين است و چون اراده كند امرى را پس جز اين نيست كه ميگويد مر آن را باش پس مىباشد ( 117 )
كيست ظالمتر ازان كز گمرهى * از مساجد كرد منع وز ابلهى
تا در آنها ذكر نام حق شود * باعث آرايش و رونق شود
هيچ ناكوشيده بر ترتيب آن * مينمايد سعى در تخريب آن
بهر ايشان نيست تا داخل شوند * جز بخوفى كاندران شاغل شوند
بهر ايشانست خزى دنيوى * هم عذاب دردناك اخروى
آن مساجد قلبهاى ذاكر است * و اندر آنها اسم اعظم حاضر است
سجدهء حق را مواضع شد قلوب * ز اختصاص نام علّام الغيوب
جز بقلب ساجد اندر واردات * كى تجلى كرد ذات ذو صفات
ز اقتضاى اسم اعظم كوست خاص * دارد آن بر قلب عارف اختصاص
شرح آن سازم بيان در موقعش * اينقدر كافى است چون بد موضعش
ظالم آن كو سعى در تكدير قلب * مينمايد غافل از تأثير قلب
از تعصبهاى خام بارده * وز تعينهاى زشت وارده
و آنچه گردد كار دل زان هرج و مرج * دخل فكر اندك شود بسيار خرج
خرج افزون مرد را مفلس كند * واى تبديلى كه زر را مس كند
قلب گردد تيره و جان بىفتوح * نفس مستولى شود بر عقل روح
مسجد مخروبه را از نو بساز * تا كه گردد موضع ذكر و نماز
وهم از اين سجدهگاه آگاه نيست * اندر آن جز خائفين را راه نيست
گر تو را دل بر توجه راغب است * مر خدا را مشرقست و مغربست
مشرقش شد عالم نور و ظهور * وان بود جنب نصارى در حضور
قبلهء ايشان كه سوى خالق است * بالحقيقه باطن آن مشرق است
مغربش كون خفاء و ظلمت است * وان يقين جنب يهود از حكمت است
قبلهء ايشان بتحقيق و نشان * ظاهر آن باشد ارادى عيان
از تولّوا اينما آن آگه است * كه بهر سو رو كند وجه اللَّه است
قبلهاش نى ظاهر و نى باطن است * بلكه ذات بيحدود از ممكن است
حد او نبود ظهور و نه بطون * مطلق است از كيف و كم و چند و چون
چون توجه قطع گردد از جهات * مينمايد از جهاتت وجه ذات
وجههء قلب موحّد با حق است * كز جهتها ذات پاكش مطلق است
تا نپندارى كه هر سو رو كنى * از جهت نگذشته رو با او كنى
هر جهت هم گر چه آثار ويست * پرتوى از نور رخسار ويست
ليك تا نگذشتهاى ز آثار تو * وجه او بينى كجا ز انوار تو
آنكه در آثار بيند وجه ذات * رفته بيرون از حدود و از جهات
ثم وجه اللَّه يعنى وجه ذات * كه تجلى كرده بر كل صفات
مشرق او هست هستيها همه * مغربش هم صورت اشياء همه
اين هياكل پردهء آن طلعت است * در پس آن آفتاب وحدتست
پردهء او غير نورش هيچ نيست * بر موحّد جز ظهورش هيچ نيست
گفت حيدر بر كميل با كمال * الحقيقه كشف سبحات الجلال
پردهء خورشيد باشد نور او * پرده كو بر طلعت مشهور او
رو فنا جو روى دل كن سوى او * كه نبيند غير او كس روى او
نشئه در باده است ليكن مى پرست * تا ننوشد باده كى گرديد مست
پس فنا شو تا در او باقى شوى * مست و مخمور از رخ ساقى شوى
بر دماغم باز آمد بوى وى * بى ز مى شد روى جانم سوى وى
مى چه باشد كه به من مستى دهد * مست اويم كه بمى هستى دهد
دل به جوش آمد چه باشد جوش خم * جوش خم در جوش دل گرديد گم
گوش جان پر شد ز بانگ وحدتش * جزو جزوم گشت محو طلعتش
آيد از هر ذرّهء آواز او * ذره چبود كو جز او دمساز او
موسى و طور و تجلى يك شدند * بر ظهور وحدتش مندك شدند
نغمههاى مطرب شيرين نفس * جمله از انى انا اللَّه است و بس
اين منم يا بى من او اندر من است * نى غلط من با تنم او بىتن است
يا كه تن شد جان و جان جانان همه * يا بود حرف اين تن و اين جان همه
حرف را بگذار باقى جمله اوست * ساغر و مى مست و ساقى جمله اوست
حرف هم نبود ز غيرى از ويست * خود نوا و خود نوايى خود نى است
بشنو از نى بند بند آواى او * بى ز سمع خود حكايتهاى او
من شنيدم در حكايت خانهاى * يك شب از گيسوى او افسانهاى
همچنين دنبال آن افسانهام * خود حكايت خود حكايت خانهام
زان حكايات ار دلى آگه بود * شمهء فثمّ وجه اللَّه بود
اوست واسع يعنى از هر سو كه رو * بردى آرى نيست چيزى غير او
هم عليم است اعنى اندر ذات خود * مطلق است از كل معلومات خود
عين علم و عين معلوم است ليك * علم اللَّه نيست با شيئى شريك
نيست چيزى غير او ليك ار يكى * گيرى از معلوم چيزى مشركى
يعنى ار چيزى ز موجودات او * با وى آرى مشركى بر ذات او
حق گرفته گفتهاند ايشان ولد * زين منزّه باشد آن ذات الاحد
بلكه هست او را هر آنچه باليقين * باشد اندر آسمانها و زمين
جمله او را بنده و فرمان برند * پيش فرمانش مطيع و مضطرند
حق منزه باشد از آنكه جز او * هستيى باشد بتحقيق اى عمو
تا چه جايى كه مجالش با كسى * باشد و گيرد ولد يا مونسى
از وجودش جمله موجودات او * گشته موجود از ظهور ذات او