تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
جود كردن با شروط افسانه است * آن كند كز غير حق بيگانه است
آن كند كه جان بپيشش خاك بود * جانى آن كو برتر از افلاك بود

در شرايط جود

با تو گويم شرطهاى جود را * تا بيابى گوهر مقصود را
شرط اول آنكه معطى در ضمير * خويش را كمتر شمارد از فقير
شرط ديگر آنكه پاداش عطا * نه عوض خواهد نه خدمت نه دعا
شرط ديگر كآن عطا داند كمش * گر چه بدهد گنجهاى عالمش
شرط ديگر كش نماند آن به ياد * از نظر سازد فراموش آنچه داد
شرط ديگر آنكه صد بار ار دهد * زان نخواهد منتى بر وى نهد
بل نخواهد تا شود معروف او * يا بپاداش عطا موصوف او
شرط ديگر كه نخواهد زان عمل * دشمنى بر مهل دل گردد بدل
شرط ديگر آنكه وقت مختفى * زاو نخواهد با تمكن نصرتى
شرط ديگر آنكه بشناسد ز حق * آن كرم را نى ز خود بر مستحق
غير از اينها شرطها باشد به كار * گر نويسم بگذرد از اختصار
اين چنين جودى نه كار هر كس است * آن كند كش كم دو كون از يك خس است
آن كند كانداخت چون دشمن خدو * بر رخش يك جا گذشت از قتل او

مقاتلهء امير المؤمنين على عليه السلام با عمرو بن عبد ود

چون بجنبش ديد از خود خشم را * دوخت از قتل مبارز چشم را
گفت عمرو عبد ود با وى كه دوست * با ابى طالب بدم چون لحم و پوست
مينخواهم با تو آيم در نبرد * رو تو گو كآيد دگر گر هست مرد
گفت پاس مهر حق واجبتر است * يار او شو گر كه مهرت رهبر است
ور نه من بر پاس مهر ذو الجلال * با تو خواهم كرد در ميدان قتال
جان من پروردهء احسان اوست * ميكشم آن را كه با يارم عدوست
من نيم فرزند كس نسل حقم * از تعينهاى خلقى مطلقم
هم تو را للَّه كشم نى بر غرض * نيست چشمم بر ثوابى يا عوض
حقتعالى داده پيش از خلقتم * آنچه بايد از عطا و نعمتم
مىنخواهم پيش از ان كو داده است * بهر من هر دولتى آماده است
تو درا از باب دولتخواهيم * تا برى صد ملك و گنج از شاهيم
اندرا كت در دو كون افضل كنم * جاودانت فارس يل يل كنم
نامهاى عاريت بيهوده است * نام آن دارد كه احمد دوده است
اندرا تا بنگرى ميدان ما * فارس آيى در صف جولان ما
فرّ احمد بنگرى ذى فرّ شوى * سر بپاى او نهى سرور شوى
كشت و نزد مصطفى برد او سرش * سوى دشت افكند كوه پيكرش
گفت اين افزون بود در راه دين * از ثواب اولين و آخرين
آنكه خود داد آنچه بودش در حساب * گو مر او را چيست حاجت بر ثواب
جاى احمد خفت و تن تقديم كرد * سر بدش در سجده گه تسليم كرد
دل بدلبر داد و جان بر جان نواز * گشت اندر عشق جانان پاكباز
بد خلافت حق او و اولاد او * هشت بر ياران گذشت از ياد او
گفت حق خواهم عيالت را اسير * داد و گفت از تست اين نى از فقير
گفت از حب خلايق باش دور * زانكه در حب تو باشم بس غيور
گفت دورم جز تو كس را دوستدار * مينخواهم رستم از اغيار و يار
زان بد او را دشمن افزون دوست كم * تا بماند سر وحدت مكتتم
لعل شاهى در خور تاج شه است * نى سزاى هر گداى ابله است
عشق را بايد ز جان بگذشتهء * روى دل از هر دو عالم گشتهء
رند قلّاش قلندر پيشهء * با قلندر پيشگان هم ريشهء
يار حيدر كى شود هر كودنى * كو يكى حيدر دلى حيدر تنى
آنكه او را در ارادت بنده شد * فانى حق گشت و بر حق زنده شد
حب او اين نيست تا هر ناكسى * ضم كند با حب هر خار و خسى
حب دنيا تا نپردازى ز دل * نيست راهى بر ولاى معتدل
حب حيدر شرط مقصود و رهست * شرح و متن لا إله الا اللَّه است
گوش كن من كنت مولاه از رسول * اين بود توحيد محض اندر اصول
پيروى كن كيش ابراهيم را * جويى از توحيد اگر تعليم را
حقتعالى بر گرفت او را بدوست * هر كه حق يار است مولاى تو اوست
گفت پيغمبر مرا تا دوست كيست * دوست آن كو با ولى حق على است
با پيمبر هر كه نبود دوست او * مشرك و بيگانه از حق اوست او
من نگويم ترك كن شيخين را * ليك بگذار حولى مر عين را
هر كه بشناسد بنورانيّتش * بيند آن وحدت عيان از كثرتش
وحدت اندر كثرت آمد مختفى * شرح آن را مو بمو جو از صفى
كثرت وحدت دو وصف از ذات اوست * هر يكى در جاى خود مرآت اوست
هست از حق آنچه در ارض و سماست * كو بهر چيزى محيط از ماسواست
نيست محتاج او بافعال عباد * تا كس آرد سركشى يا انقياد
از تو ميجويند فتواى مردمان * در زنان يعنى ز ميراث زنان
كز چه نصف ارث باشد بالعيان * حق دختر يا كه حق خواهران
گو بايشان داده حق فتوى چين * در كتاب خود بتوضيح متين
آنچه در ميراث ايتام نساست * گر چه صاحب مال او يا بينواست
آن زنانى كه شما ندهيد باز * آنچه فرض است از خداشان ز امتياز
بر نكاح آن زنان رغبت بريد * تا كه اموال ضعيفان را خوريد
لا جرم منع نكاح ديگران * ميكنيد از طمع مال آن زنان
بود اندر جاهليت رسم اين * كه يتيم ار دخترى بد دلنشين
آن ولى آوردى او را در نكاح * تا خورد مالش به صد گون افتضاح
ور نبودش حسن مانع بد ولى * از نكاحش تا بمرگ از بد دلى
تا برد مالش مبادا ديگرى * بسته پر بد در سراى ابترى
ترغبون ان تنكحوهنّ ازان * حق بقبح اين عمل سازد بيان
هست اندر قول لا تؤتونهنّ * تا به آخر دانى ار چندين سخن
اول آنكه بر زنان ميراث بود * منع اندر جاهليت از جحود
دويم آنكه ميندادندى صداق * زوجه را از جاهلى بالاتفاق
سيم آنكه دختران را از رجال * باز ميماندند بهر طمع مال
حقتعالى نهى ايشان زان سرشت * مىكند زين آيه كآن عيب است و زشت
وان ضعيفان يعنى ايتام نساء * يا ز فرزندان خورد از اقربا
كه نميدادندشان ميراث هيچ * اين نمايد بس قبيح اندر بسيج
ايستادن واجب آمد بر شما * با عدالت بهر ايتام نساء
در مهم مهر و در ميراثشان * رفع ظلم از رسم نو احداثشان
بر يتيمانت آنچه از نيكى كنيد * حق بر آن داناست بيگفت و شنيد
ور زنى ترسد كه اندر بسترش * سر زند باز از كراهت شوهرش
وز قرينه يابد او را بىوثوق * يا كه معرض از پى منع حقوق
پس گناهى نيست در اصلاح اگر * وا گذارند از حقوق يكدگر
زن ببخشد چيزى از مهرش به او * بگذرد و از نوبتش بيگفتگو
تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 164 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه