تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
باصلاح آريد و بپرهيزيد پس بدرستى كه خدا باشد آمرزنده مهربان ( 129 ) و اگر جدا شوند بىنياز گرداند خدا هر يك را از توانگريش و باشد خدا فراخ زحمت درست كردار ( 130 ) و مر خدا راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است و بحقيقت وصيت كرديم آنان را كه داده شدند كتاب را پيش از شما و شما را كه بپرهيزيد از خدا و اگر كافر شويد پس بدرستى كه مر خدا راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است و باشد خدا بىنياز ستوده ( 131 )
بر نيايد كار در نظم و حساب * ز آرزوهاى شما و اهل كتاب
نيست يعنى محض قول اندر مثل * كار بر صدق است و اخلاق و عمل
هر كه كارى بد كند يابد جزا * گل نرويد چون كه كشتى گندها
هم نيابد دوستدارى بهر خود * دون حق يا ناصرى گاه مدد

در بيان و تحقيق مهدويت

وانكه كرد امال نيك از مرد و زن * وان بود مؤمن در افعال حسن
شرط ايمانست يعنى در عمل * بى ز ايمان شد عملها بىمحل
پس خود ايشانند داخل در جنان * بىستم كز فعلشان بين زيان
يعنى از پاداش اعمال نكو * كم شود چيزى از ايشان يك تسو
آنچه اندر كيسه كردى از درم * هست باقى زان نيايد هيچ كم
خاصه گر حقت دهد چيزى به مزد * پس سپارى نزد او از بيم دزد
وقت حاجت ز او چو خواهى باز پس * خيره گردى كاين همان مالست و بس
زانكه بينى آنچه بودت دسترنج * هر يكى را ميدهد صد باغ و گنج
تا چه جاى آنكه چيزى كم شود * بر تو ظلمى در جزا و استم شود
كيست نيكوتر ز روى دين و داد * زانكه بر امر خدا گردن نهاد
نفس خود را كرد خالص بهر او * اين بود وجه من اسلم وجهه
محسن است آن كس كه در توحيد حق * شد برى از غير او از ما خلق
پيروى بر كيش ابراهيم كرد * جسم و جان در راه او تسليم كرد
زان گرفت او را خدا بر خود خليل * دوست يعنى اندر افعال جميل
تن بر آتش داد و جان بر جان نواز * مال و هم فرزند قربان كرد باز
چون كه بستندش عدو بر منجنيق * امتحان را تا شود ز آتش حريق
جبرئيلش گفت وقت التجاست * حاجت خويش ار كنى ظاهر بجاست
گفت نبود جز بحقم حاجتى * داند او خود ور كه دارم نيتى
هست شرط دوستى كز غير يار * چشم پوشى گر بسوزندت بنار
گشت زانرو حق بهر كارش كفيل * كرد آتش را گلستان بر خليل
قحطيى شد در زمان او بشام * داد مال خود بمسكينان تمام
دوستى بودش بمصر از خواجگان * ره نوردى كرد سوى او روان
اشترى هم چند تا نان و طعام * بهر او سازد روان آن نيكنام
گفت گر ميخواست بهر خويش او * ميفرستادم بدون گفتگو
ليك او خواهد ز بهر ديگران * وين بود در مصر بس سخت و گران
زانكه قحطى نيز اينجا شايع است * ميتوان داد ار باندك قانع است
بازگشتند آن جماعت سوى شام * دست خالى ليك بهر ننگ و نام
خاك پر كردند از ره در جوال * چون خليل آن ديد بفزودش ملال
رفت گريان در عبادتخانه زود * بارها ديدند زان پس آرد بود
كرد ساره ز آردها مشتى خمير * پخت نان از بهر اتباع و فقير
سر آن از ساره ابراهيم جست * گفت ز ارسال خليل مصر تست
گفت نى بل كز خليل سابق است * گر خليل آيد دليلش لايق است
خواند زان حق بهر خويش او را خليل * چون بد اندر راه مهر حق دليل

در سخاوت امير المؤمنين على عليه السلام

زاين عجبتر از امير مؤمنان * شد پديد از عشق حق در امتحان
گشت زهرا ناتوان وز شير حق * گشت جانش بر انارى مستحق
در سراغش شد به مردى از يهود * پيش او جز دانهء باقى نبود
زاو گرفت آن را بمالى بيشمار * در ره آمد امتحان كردگار
يك مريضى در ميان راه ديد * بىغذا وز زندگانى نااميد
جست حالش كز كجايى اى فقير * گفت هستم چون كه پرسيدى اسير
گشته‌ام بيمار و بىغمخوار و يار * كن تو يارى بر رضاى كردگار
گفت بر گو تا چه خواهى از غذا * گفت باشد بر انارم اقتضا
گفت دارم من مريضى در حرم * خواسته از من انار آن محترم
كرده‌ام يك دانه پيدا بهر او * داد نيمى زان چو بودش آرزو
گفت زان نيم دگر يابم حيات * ده بحب آنكه دادت اين صفات
نيم ديگر داد هم بر مستحق * عشق حق را زان على « ع » شد ما صدق
تا تو بشناسى ولى فرد را * وز تمام ما سوى اللَّه مرد را
خواست تكبير از ملايك زان عمل * كاين بود گر مرد باقى شد دغل
گشت بر جبريل امر از كردگار * كز بهشت از بهر زهرا « ع » بر انار
چون بسوى خانه آمد شير حق * ديد رمانى عجيب اندر طبق
گفت با صديقه كاينها از كجاست * گفت خود داناتر از مايى براست
خود تو بفرستادهء اى مؤتمن * وانگه از تفصيل آن پرسى ز من
شخصى آورد اين طبق بر در همه * گفت حيدر داده بهر فاطمه
گفت آرى باشد از محبوب من * داده از باغى كه بد منسوب من
اين عمل گر بينى از چشم شهود * جز ز حيدر نايد از كس در وجود
من بسى در علم اخلاقم دقيق * گشته‌ام غواص اين بحر عميق
دانم آن وصفى كه ممتاز است و خاص * بر كه دارد در مراتب اختصاص