تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
مر برادرانشان چون سفر ميكردند در زمين يا بودند غازيان اگر ميبودند نزد ما نمىمردند و كشته نميشدند تا بگرداند خدا آن را حسرت در دلهاشان و خدا زنده مىكند و ميميراند و خدا به آنچه ميكنيد بيناست ( 156 ) و اگر كشته شديد در راه خدا يا مرديد هر آينه آمرزشى است از خدا و رحمتى بهتر است از آنچه جمع ميكنند ( 157 ) و اگر مرديد يا كشته شديد هر آينه بسوى خدا محشور ميشويد ( 158 ) پس برحمتى از خدا نرمى كرد مر ايشان را و اگر بودى بد خوى سخت دل هر آينه پراكنده ميشدند از حوالى تو پس درگذر از ايشان و آمرزش خواه مر ايشان را و مشورت كن با آنها در كار پس چون عزم كردى پس توكل كن بر خدا بدرستى كه خدا دوست دارد توكل كنندگان را ( 159 ) اگر يارى كند شما را خدا پس نيست غلبه‌كننده مر شما را و اگر وا ميگذارد شما را پس كيست كه يارى مىكند شما را از بعد او و بر خدا پس بايد توكل كنند گروندگان ( 160 )
آن كسان كه باز گشتند از شما * دو جماعت چون نمودند التقا
غير از اين نبود كه شيطان خواندشان * وز طريق مردمى لغزاندشان
زانچه كردند اكتساب از ظلم و سهو * ليك حق فرمود از ايشان جمله عفو
بر عباد خويش چون پروردگار * جمله آمرزنده است و بردبار
مىنباشيد اهل ايمان زانكسان * كه به حق كافر شدند از خبث جان
مى بگفتى بهر اخوانشان چنين * چون كه ميرفتند آنها در زمين
يعنى از بهر تجارت بر سفر * يا بجنگ دشمنان بهر ظفر
گر كه ميبودند نزد ما مكين * كشتن و مردن نبدشان باليقين
تا ندامت گردد اينشان در قلوب * جاهدان را باز دارند از حروب
اين سخن گويند يعنى از فساد * سست تا گردند مردان از جهاد
حق نمايد زنده هم ميراند او * هر عمل را بيند و هم داند او
كشته گرديد ار شما اندر رهش * يا بميريد آن زمان كه شد گهش
هست آن آمرزشى از حق فزون * رحمتى نيكوتر از ما يجمعون
يعنى از اموال و ازواج و بنين * وانچه گيرد دامنت در راه دين
كه بقهر از جمله بايد كند دل * وقت جان كندن تهى دست و خجل
آن زمان دستت نگيرد هيچ ازان * ميروى بيرون بحسرت از جهان
آن زمانت جز عمل نبود رفيق * يار توفيق است و طاعت در طريق
نيست گر اينت فقير و مفلسى * روز تنهايى ندارى مونسى
آنچه كردى جمع بگذارى بجا * بهر غيرى ميروى خوار از سرا
ور كه گردى كشته اندر كارزار * يا بميرى با رضاى كردگار
وقت رحلت آيد از حق هر دمت * فوج رحمت بيش از آن عالمت
و اهل رضوان از پى اجلال تو * ميكنند آن جمله استقبال تو
تا شوى وارد بدرگاه كرم * تا چه بينى از لقايش دمبدم
جان عاريت يكى دادى بدوست * چون بر او وارد شوى جان تو اوست
پس به ايشان اى رسول رحمتم * كن تو نرمى و سخا در دعوتم
رحمت من سابق آمد بر غضب * هم برحمت خلق را كن حق طلب
رفق كن يعنى نه سختى در سخن * چون كه دانى با خلايق رفق من
تا برحمت خلق زيبنده شوند * چون كنى سختى پراكنده شوند
زانكه در مردم طبيعت غالب است * كن تو هم طبعى كه آنشان جاذبست
گر تو گيرى سخت هم گردند سخت * گر نشد كس سخت از اقبالست و بخت
بر تو ور كس سخت يا سركش شود * مستحق دوزخ و آتش شود
پس تو نرمى كن كه سلطان كلى * تا نگيرد خار دامان گلى
طبع سركش يعنى اندر انقلاب * مىنگرد خير خلقان را حجاب
عفو كن خواهند چو از تو معذرت * بهر ايشان خواه از حق مغفرت
شور با ايشان كن اندر كارها * باش همدل در روش با يارها
عاقلان دانند و ميپرسند باز * هر نپرسند نيست دانا بر جواز
هر كه داند بيش پرسد بيشتر * اين دليل عقل باشد در بشر
رفته رفته تا امام و تا رسول * كه بد او سر خيل و سلطان عقول
بود از حق صاحب تنزيل و وحى * صادر از وى حكم امر و حكم نهى
داشت با اصحاب دايم مشورت * تا نمايد راه عقل و آخرت
آنكه با او همدل و هم ريشه بود * علم و عقلش برتر از انديشه بود
در مقام مشورت گفتى چنان * كآمد آن دم وحى حق بر وفق آن
گفت زان اجماع امّت حجّت است * زانكه عقل كل معين امّتست
ليك باشد شرط در وى اتفاق * اختلاف ار يافت دور است از سياق
چون معارض يافت ظاهر يا خفى * حسن عقلى گردد از وى منتفى