نمود و در چاه صحبت با ملائكهء معصوم مىبايست داشت ، لا جرم از چاه نناليد و از زندان بناليد .
وجه ششم - آنكه چاه بىاختيار او بود و زندان به اختيار او زيرا كه گفته بود
« رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ »
لا جرم از اختيار بود بناليد كه اختيار بنده در اختيار حقّ تعالى فانى بايد چنان كه شمهء از اين معنى در محلّ خود مبيّن گشت .
قوله تعالى
« وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ »
و مراد از به دو باديه است مشتق از « بدأ يبدأ بدء » بمعنى ظهور ، و باديه را به دو از براى آن گفتهاند كه زمينى است بسيط و هموار هر كه در وى باشد از دور ظاهر و هويدا مىنمايد .
ذكر نعمت ديگر مىنمايد از انعام و احسان حقّ تعالى به نسبت بوى يعنى احسان ديگر به نسبت به من آن بود كه شما را از بيابان به نزد من آورد چه يعقوب و اولاد وى اهل مواشى و باديهنشين بودند
« مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي »
نزغ اى افسد . و قيل استخفّ بنا و افسد بيننا و اغرى بعضنا ببعض » .
و مستعمل ميان عرب آنست كه چون اندك فسادى ميان مردم پديد آيد آنجا نزغ استعمال كنند
« إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ »
اى عالم بدقائق الامور و حقائقها
« إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ »
بخلقه فى جميع افعاله .
نقلست : كه چون يعقوب بيوسف ملاقات نمود چنان كه دأب ارباب محبّت است سرگذشت فراق و شكواى ايام اشتياق با يكديگر در ميان آوردند يعقوب فرمود : اى فرزند درين مدّت مديد كه از يكديگر مفارق بوديم مرا منزل و مأواى تو معلوم نبود ، و ترا وطن مألوف من معلوم بود ، چگونه به مكتوبى يا به پيغامى مرا ياد نكردى و احوال سلامتى خود اعلام نفرمودى .
يوسف دست پدر گرفته به خزاين درآورد و چند صندوق سر به مهر بگشاد و مجموع