بعضى گويند كه برادران بعد از آنكه عرض احوال خود كردند و فقر و احتياج خود تقرير نمودند ، صديق از احوال پدر استفسار فرمود ، ايشان از درد فراق و سورت اشتياق و ناله و گريهء وى در مفارقت فرزندان خبر دادند .
يوسف پرسيد كه كدام فرزندان ؟
گفتند : يوسف و بنيامين .
يوسف پرسيد كه از اين دو كدام را بيشتر ياد مىكند ؟
گفتند : يوسف را .
گفت : از يوسف هنوز در اين مدّت مديد نوميد نگشته است ؟
گفتند : نه بلكه هر روز اميد وى قوىتر است .
يوسف را از اين سخن اندوه به نهايت رسيد ، و فرمود خداوندا تا كى اين پير محنت زده در اين فراق ، عمر به اميد وصال بگذراند ، بكمال كرم كه از اين ورطهاش بيرون آر ، امر شد كه حجاب بردار و فراق را بوصال بازآر ، لا جرم نقاب برداشته فرمود
« هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ »
ايشان نگاه كردند در جبين آن حضرت انوار رسالت و آثار جلالت از مطلع جمال او لامع ديدند و به علامات و آثارى كه ميان ايشان ظاهر و لايح بود بشناختند . گفتند :
« أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ »
به روى ايشان تبسّم نمود ، از سناياى « 1 » اسنان آن گوهر شب افروز ملاحت ، كه درر غرر بهجتافزاى درج صدف صباحت بود ، نورى بتافت كه ظلمت جهالت بنور آشنائى مبدّل گشت ، يوسف را به مذلت انداخته بودند ، اكنون رايت عزّتش بر اوج سلطنت افراخته ديدند ، و بنيامين را بر سرير وزارت بر مسند بصارت مشاهده كردند ، همه سر خجالت فروانداختند و زبان از گفتار در بستند .
يوسف فرمود : سر برآوريد و سخن گوئيد .
گفتند : با برادر بكدام زبان سخن گوئيم ؟ و بكدام ديده در تو نگريم ؟ كاش
هامش
( 1 ) - ح : در اثناى اثنان آن گوهر شب چراغ .