آن بلا بود كه در مدّت هشتاد سال فراق كشيده بود . زيرا كه در آن اوان بفراق خو كرده بود و چون در بلا به بلا خوى كرد ، بلا غذا گشت ، بار فراق بر اثر وصال صعب است ، بنمودند تا پنداشت كه يافت ، باز بردند « 1 » تا در اين فراق ختم نامهء فراق اول گردد ، و از درد اين حال خواست كه بنالد آن عهد كه بسته بود به يادش آمد ، درد فراق خورد و نناليد .
ساعتى شد جبرئيل امر آورد كه يا يعقوب وفا بعهد نمودى ، اگر فرزندت مرده بودى كه ما او را از براى تو زنده گردانيم چون با وى آرام گرفتى زنده بود و حكم مردگان داديم ، كه از پيش برداشتن صفت مرگست ، چون انس بريدى اگر مرده است او را صفت زندگانى خواهيم داد كه به تو باز آوردن صفت زنده گردانيدن است . چون به اين خطاب مشرّف گشت و به اين بشارت مؤيّد آمد از درون بيت الاحزان فرياد برآورد :
« يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ »
اى پسران من برويد و جستجوى كنيد از يوسف و برادر وى
« وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ »
به درستى و راستى كه نوميد نبود از راحت و گشايش فرستادن اللّه تعالى مگر گروه كافران .
و بعضى از مفسران گفتهاند : كه چون پسران احوال ملك با پدر چنين عرض كردند كه چون ما بمصر نزول كرديم ، ملك با ما بلطف و احسان عمل نموده ، به بنيامين نظر لطف زيادت فرمود ، چون ما برادران هر دو برادر در يك خوان مشاركت ورزيديم بنيامين تنها مانده بود مرا گفت من بجاى برادر مفقود تو ، با وى طعام خورد و با وى سخنان پوشيده بسيار مىگفت ، و بعد از آن واقعه صاع و آواز دزديدن آن در انداختند و تمام آن ماجرا يك يك بيعقوب بيان كردند به باطن منوّر و سينهء منشرح آن حضرت حقيقت اين معنى عكس انداخته فرمود « انّى أرجو انّه يوسف
يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ
» .
هامش
( 1 ) - ح : به ربودند .