ارزانى دارم و در آن با وى اصلا مضايقه نكنم و امّا اگر يك ساعت درد و سوز گرسنگى موسوى « 1 » طلبد بوى ندهم ، اين [ اى ] نعمت دنيا مىنگر تا كجا است گردن افراشتهء ؟ تاج ناز و اعزاز بر سر او نه ، و اين [ اى ] محنت و اندوه و بلا مىنگر تا كجاست افتادهء ؟ خانومان بر باد دادهء ، لگدى بر سر او زن و صد هزار تير بلا و ناوك ابتلا بر جان او انداز .
[ حكايت بشر حافى و ديوانهنماى عارف و ملاقات وى با او ]
نقلست « 2 » : كه بشر حافى مىگويد كه بعبّادان رسيديم ديوانهء را ديديم مجذوم « 3 » و موران بدن مجروح او را مىخوردند و در اين حال مصروع و بى خود افتاده سر او را برداشتم و در كنار گرفتم چون به هوش آمد گفت « من هذا الفضول الّذى يدخل بينى و بين ربّى » اين فضول كيست كه ميان من و پروردگار من درمىآيد « فو اللّه لو قطعنى اربا اربا ما زدت الّا حبّا حبّا » قسم به حضرت او كه اگر تيغ بلا و ناوك ابتلا اين بدن پرمحن را پاره پاره كند من بهر پاره محبّتى زياده كنم .
نظم
جفاهائى كه از محبوب باشد * چه او خوبست اين هم خوب باشد
دماغ جان ز عطرت برفروزد * چه عودت « 4 » گر نباشد غم بسوزد
در آن سوز ار ز جان آهى برآيد « 5 » * سر از جيب شهنشاهى برآيد « 6 »
ترا از غم دل ناشاد بايد * كه از شادى عالم ياد نايد
گر اشكى در غمش باريده باشى * به شادى جهان خنديده باشى
به كام جان ندارد خنده آن ذوق * كه اشك دردمندان « 7 » از سر شوق
هامش
( 1 ) - ح : موسى طلبد .
( 2 ) - ح : حكايت .
( 3 ) - ح : مجذوب .
( 4 ) - ح : چو عودت گز ز نار غم بسوزد .
( 5 ) - ح : برآرى .
( 6 ) - ح : برآرى .
( 7 ) - ح : دردمندان سر شوق .