نبودهاند ، اين حكم غليظ بر زبان ايشان جارى شد و آن به اجراى حقّ تعالى بود لاجرم فرمود
« كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ »
.
و بعد از قيل و قال فرستادگان يوسف آستين ابن يامين پاكدامن را گرفته ، به حضرت عزيز آوردند و به مقتضاى حكم اسباط بنيامين را نگاه داشتند و بحسب ضرورت برادران نيز مراجعت نموده ، بمجلس حاضر گشتند - گفتند :
« إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ »
و علما را در نسبت يوسف به سرقت اختلاف است .
جمعى گويند كه اصل اين واقعه چنين بود كه پدر راحيل بتى از زر داشت كه به عبادت آن قيام مىنمود ، يوسف در اوان كودكى آن بت از وى نهان كرده به والدهء خود راحيل داد تا ليّان از بتپرستى و راحيل از تنگدستى باز رهند .
و قومى ديگر برآنند كه عمهء وى در اوان صغر مىخواست كه او را براى خود نگاه دارد و از پدر باز دارد او نيز همچنين كيدى پيش برد كمربند اسحاق را پنهان بر ميان او بسته بود چون ظاهر شد ، او را به مقتضاى همين حكم از براى مؤانست خود نگاه داشت چنان كه بيان اين واقعه از پيش گذشت .
و طايفهء ديگر را « 1 » مظنّه آنكه طعام از سفره برمىداشت و نهانى به فقرا و مساكين مىداد ، گروهى را عقيده آنكه گوسفندى از رمهء پدر بگرفت و به فقيرى عطا فرمود و ديگر اقوال نيز هست .
چون برادران نسبت سرقت بيوسف روا كردند حضرت صدّيق از آن ممرّ بهغايت خشمگين شد و ليكن اظهار آن نفرمود .
« فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ »
اى فأخفى هذه المقالة يوسف فى قلبه و لم يظهرها يعنى نگفت كه من يوسفم و به صفت سرقت هرگز موصوف نبودهام و آنچه به من نسبت مىكنيد خلاف واقعست و بعد از آن هم در نفس خود گفت :
« أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً »
اگر بر سبيل فرض ثابت شود آنچه شما مىگوئيد حال شما از آن بدتر است كه شما در حقّ پدر
هامش
( 1 ) - ح : طائفهء ديگر برآنند .