گفت : اينجا كسى هست يوسف صدّيق نام ؟
گفت : آرى پيغمبر خداوند تعالى است و بصدّيق مسمّى است .
ابن يامين بگريه درآمد .
افرائيم گفت : چرا مىگريى ؟
گفت : برادر مفقود الاثر من نيز مسمّى بيوسف صدّيق بود و كيفيّت واقعه به افرائيم مبيّن گردانيد .
افرائيم گفت : غم مخور كه من فرزند اويم .
بنيامين از جاى برجست و او را در كنار گرفت و سر و پيشانى وى ببوسيد و گفت و اللّه كه راست مىگوئى و از تو بوى برادر خود مىشنوم ، پس گفت اكنون والد تو كجاست ؟
گفت : همانست كه حالى با تو نشسته بود و با يكديگر تكلّم مىنموديد .
گفت : آن عزيز مصر بود ؟
گفت : پدر من هم اوست .
گفت : اكنون مرا پيش او بر .
گفت : اول بروم و دستورى خواهم ، پيش پدر آمد و گفت : اى پدر سرّت با بنيامين آشكارا كردم ، اكنون مر او را تمنّاى ديدار تست ، يوسف دستورى داده ، افرائيم بيامد و گفت : اى عم برخيز و ديده رمد ديده را به مشاهدهء جمال مطلوب روش گردان ، چون بنيامين در خلوت خاصّ بر يوسف درآمد ، يوسف برخواست و برقع از جمال خويش برانداخت و بنيامين را در كنار گرفت و گفت :
« إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ »
چون بنيامين در جبين يوسف تأمّل نمود و به تحقيقش بشناخت ، نعرهء زد بىهوش بيفتاد ، چون به هوش بازآمد يوسف را ديد سر وى در كنار گرفته و گلاب و كافور بر سر و روى وى مىافشاند و ديگرباره خواست كه از كمال فرح و نشاط مفرط نعره زند . يوسف فرمود : وقت بىطاقتى نيست ،