رجعنا الى القصّة
چون يوسف زليخا را خسته دل و شكسته ديد ، از روى بندهنوازى و عنايت كارسازى بوى التفات نموده .
گفت : اى زليخا اكنون مراد و مقصودت عرض كن ، تا بانجاح آن سعى نمايم و ابواب حاجات ترا به كليد مناجات بگشايم .
زليخا گفت : آرزوى بسيار دارم و ليكن از جمله آن سه حاجت به تو مرفوع گردانم ، امّا مىترسم كه مقبول نيفتد .
يوسف گفت : اميدوارم كه به اجابت مقرون گردد ، حاجت خود بگوى .
زليخا گفت : مىدانم كه تو بر خداوند خويش جلّ جلاله كريمى و نزد وى ترا رفعت شأنى هست ، مىخواهم كه درخواست نمائى تا روشنى چشم من به من باز دهد ، كه پيش از مرگ مىخواهم كه يك نوبت ديگر ديده را به مشاهدهء جمالت روشن گردانم ، و ذخيرهء باقى عمر از لذت ديدارت بردارم . حضرت يوسف زبان بتضرّع بگشاد ، دعا كرد و گفت : « الهى بحقّ محمّد و آله ان تردّ على هذه الضعيفة بصرها و لا تخجلنى عندها و عند اللّه » اين دعا بگفت و در حدقه دميد ، فى الحال زليخا چشم باز كرد ، و به ديدار يوسف بينا گشت . گفت : الحمد للّه كه حاجتم روا شد و ديده به ديدار مباركت بينا گرديد ، آن روز اين صدّيق را بندهوار ديده بود ، امروز شاهوارش بديد ، بهغايت شادمان و مرفه الحال گشت ، بعد از آن يوسف فرمود : ديگر چه حاجت دارى .
گفت : مىخواهم تا حقّ تعالى حسن و جمالى كه داشتم زياده از آن به من باز دهد .