ائْتُونِي بِهِ »
گفت ملك مصر به من آريد يوسف را
« فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ »
پس چون رسول ملك بيوسف آمد . گفت : ملك ترا مىخواند يوسف بيرون نيامد و در جواب رسول گفت :
« قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ »
بازگرد بسوى ملك و بطلب از او تا بازپرسد كه چه بوده است حال زنانى كه دستهاى خويش بريدند ،
« إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ »
به درستى و راستى كه پروردگار من به كيدهائى كه ايشان ساختند داناست يعنى اين سؤال و استفسار احوال از براى آنست كه تا پادشاه و عزيز را معلوم شود ، طهارت ذيل من و اگر نه خود حقّ تعالى دانا است كه اين واقعه مبنى بر كيد زنان بوده است ، آنگاه ملك زنان دست بريده را بخواند .
« قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ »
از آن زنان پرسيدند كه چه بود حال شما آنگاه كه يوسف را به خويشتن خوانديد .
« قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ »
گفتند پناه مىبريم به خداى تعالى كه بر يوسف چيزى گوئيم كه از وى نديده باشيم ، ما بر وى هيچ بدى ندانيم
« قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ »
گفت زليخا اكنون راستى پيدا شد و حق از باطل جدا شد يقال
« حَصْحَصَ الْحَقُّ »
اى وضح و تبيّن
« أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ »
من خواستم او را و به خويشتن خواندم
« وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ »
و به درستى و راستى كه يوسف در آنچه گفت ،
« هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي »
راستگويست چون واقعه برين منوال بگذشت ساقى باز به زندان آمد و يوسف را اخبار كرد از آنچه زنان گفتند و آنچه زليخا به ان اعتراف نمود . يوسف فرمود :
« ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ »
يعنى اين امتناع نمودن من از زندان به جهت آنست كه ملك بداند كه من در خانهء عزيز خيانت نكردم و حرمت وى در غيبت وى نگاه داشتم
« وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ »
و خداوند تعالى راه ننمايد يعنى بصلاح نيارد كار خاينان يعنى زانيان را .