تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 490

مساهمون:

ص٤٩٠
بعد از آنكه زليخا از يوسف نوميد گشت زندان‌بان را طلبيد و با وى مقرّر ساخت كه يوسف را به زندان محبوس گرداند . و گويند مر عزيز را دو زندان بود يكى زندان عقوبت بود كه هر كه مستوجب عقوبت شدى و مستحقّ قتل ، در آن زندان محبوس بودى و ديگر زندان عتاب بود كه گناه هر كه سبكتر بود از براى تأديب روزى چند در آن زندانش بازداشتندى . زندانبان را گفت تا در زندان عتابش محبوس گرداند ، و آنگاه بنابراين زعم فاسد و رأى كاسد بفرمود : تا طوق تسليم در گردن آن سرافراز كردند و بدن سيمينش به بند آهنين مقيّد ساخته او را به زندان فرستادند و زندان كه گورستان زندگان و كلبهء احزان بىكسان و دهليز سراى سياست و منزل تنگناى امتحان و ممارست بود ، بعزّ « 1 » طلعت يوسف رشك روضه رضوان و غيرت بوستان جنان شد . * * *
چو آن دل زنده در زندان درآمد * بجسم مرده گوئى جان درآمد
در آن محنت سرا افتاده جوشى * برآمد زان گرفتاران خروشى
شدند از مقدم آن شاه خوبان * همه زنجيريان زنجير كوبان
بلى هرجا رسد حورا سرشتى * اگر دوزخ بود گردد بهشتى
بهر جا يار گل رخسار گردد * اگر گلخن بود گلزار گردد
در تفسير كشف الاسرار مىگويد : كه چون يوسف قدم در زندان نهاد و گفت :
هامش
( 1 ) - ح : بفر طلعت .
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 490 | معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )