آوردهاند كه چون زليخا اجازت از عزيز حاصل كرد كه يوسف را به زندان فرستد ، و زمام اختيار را به قبضهء اقتدار خود ديد ، يوسف را به خلوت بخواند و با وى اين معنى نمود .
* *
كه اى كام دل و مقصود جانم * بعالم جز تو مقصودى ندانم « 1 »
عزيزم بر تو بالا دست كرد است * سرت را زير حكمم پست كرد است
اگر خواهم به زندان سازمت جاى * و گر خواهم بگردون سايمت پاى
بنه سر ، سركشى تا چند با من ؟ * برا خوش ، ناخوشى تا چند با من ؟
قدم زن در مقام سازگارى * مرا از غم رهان خود را ز خوارى
اگر كامم دهى كامت برآرم * بر اوج كبريا نامت برآرم
و گرنه صد در زحمت گشاده * پس زجر تو زندان ايستاده
برويم خرّم و خندان نشينى * از آن بهتر كه در زندان نشينى
يوسف فرمود : اى زليخا هنوز بر سر گفتگوى خويشى از اين مقام درگذر ، و غبار اين آرزو از آئينهء ضمير محو كن ، از من خلاف آنچه رضاى خداى تعالى باشد صادر نشود و اميد مىدارم كه بحصول نه پيوندد .
هامش
( 1 ) - الف : ندارم .