من بگرد شمع تو پر مىزنم * تا كه جان را از سر كارت كنم
ميل پروانه سوى شمع از كجا است * گرنه اوّل ميل هم از شمع خواست
مىفروزد شعلههاى آتشين * مىزند چشمك كه هان در من ببين
لاجرم اندر مقام جستجو * مىكند آهنگ نزديكى او
گرچه گردد هر زمان نزديكتر * رشتهء عمرش شود باريكتر
چون به بزم قربتش گيرد قرار * هستى خود را كند بر وى نثار
جان بر افشاند بر آن شمع طراز * جان نو يابد ز نور شمع باز
ظلمتش گردد عدم در نور شمع * بر مثال تفرقه در عين جمع
هيچ « 1 » بتوانى كه اين جان خلق * برفشانى در ظهور نور حق
نيمجان كهنه كن آنجا گرو * تا ستانى صد هزاران جان نو
هستيى كز نيستى واپستر است * بر فشان تا هستيش آرى بدست
هامش
( 1 ) - ح : نتوانى .