عشق آن نبود كه تا قيامت نكشد * عاشق نبود آنكه ملامت نكشد
در زمرهء عاشقان كجا ره يابد * تا در ره عشق صد غرامت نكشد
آرى من دوست خود را به ايشان نمايم تا دانند كه در عشق آن جمال سنگ ملامت ، گلدسته باغ سلامت است .
* * *
ما با وجود سنگ ملامت سلامتيم * گو اينكه « 1 » سنگهاى ملامت حصار ماست
امّا محقّقان در تفسير
« فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ »
چنين گفتهاند اين سخن نه از براى دفع ملامت گفت و نه از جهت كشف مضرّت بلكه از براى تفاخر و نازيدن بمعشوق گفت ، مىگويد اين آنست كه شما مرا ملامت كرديد در عشق او
« لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ »
راست است اين سخن كه شما گفتيد و ليكن :
* * *
من دل به كسى نهم كه صد جان ارزد * ور جان ببرد هزار چندان ارزد
نقلست : كه چون يوسف احوال آن زنان بدان منوال مشاهده نمود از ايشان درگذشت زنان فرياد برآوردند كه : اى زليخا اين صورت كه بما نمودى پرى بود يا فرشته ؟ گفت : نه پرى بود و نه فرشته . گفتند : پس چه بود ؟ گفت :
« فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ »
.
نظير ديگر در اين باب بشنو : شبى بود چون روز عاشقان تاريك و بىسامان
هامش
( 1 ) - الف : گوئى كه سنگهاى .