تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
حضرت جلال احديّت جلّ ذكره بسماع سلام خويش او را به او باز دهد .
« سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ »
. گفت و شنيد دوستانه در ميان آرد هيبت عظمت و جلال را بلطف مقام محتجب گرداند ، دلدادهء را از مقام دهشت ، به گفتگوى اسرار عشق و محبّت به حضرت خود مشغول گرداند ، چندان اظهار لطف و كرم بيند ، كه از درون جان با اين مقام گويا گردد . * * *
در دو جهان لطيف « 1 » و خوش ، همچو امير ما كجا * ابروى وى گره نشد گرچه بديد صد خطا
چشم بيار و رو نگر ، جرم بيار و خو نگر * خوى چو آب جو نگر ، جمله طراوت و صفا
من ز سلام گرم او ، آب شدم ز شرم او * و ز سخنان نرم او ، آب شوند سنگها
زهر به پيش او بنه ، تا كندش به از شكر * قهر به پيش او به بر ، تا كندش همه رضا
قال اللّه تعالى
« وَ اسْتَبَقَا الْبابَ »
و پيشى جستند يوسف و زليخا بسوى در ، يوسف براى گريختن ، و زليخا از براى در وى آويختن .
« وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ »
زليخا نزديك در به يوسف رسيد و دست در پيراهن وى كرد ، تا او را بجانب خود كشيده از بيرون رفتن باز دارد ، بشكافت پيراهنش را از جانب قفا
« وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ »
و يافتند سيد زن را يعنى قطفير كه نزديك در ايستاده بود ، دانست كه اينجا حال غريبى افتاده است پرسيد كه چه واقع است
« قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً »
زليخا گفت چيست جزاء آن‌كس كه باهل
هامش
( 1 ) - ح : درو جهان بلطف خوش همچو امير ما كجا .