زليخا گفت : اى يوسف تو با من ستيزه مىكنى و از خشم من نمىترسى .
گفت : اى زليخا خشم و غضب ترا خشنودى خداوندى مىيابم ، و چون حضرت او جلّ ذكره از من خشنود باشد از ناخشنودى و قهر ديگر كس انديشه ندارم .
گفت : اى يوسف تو بندهء منى و من ترا بمال خويش خريدهام اكنون بر من بزرگى مىكنى .
گفت : اى زليخا تو رقبهء مرا خريدهاى نه مرا ، و از بندگى خداوند تعالى جلّ ذكره بيرون نياوردهء .
گفت : اى يوسف مرا به تو اميدوارىها بود و مراد من بود كه چشم مى بوصال تو روشن گردد و چه دانستم كه سبب محنت و بلاى من خواهى بود .
* * *
گفتم كه مرا تو دلفروزى باشى * يا تيره شب مرا تو روزى باشى
كى دانستم كه هر دم و هر ساعت * دردى و جراحتى و سوزى باشى
يوسف فرمود : اى زليخا خداوند تعالى جلّ ذكره را بر هر بندهء فرشتگانند موكّل كه هر نيك و بد از نقير و قطمير كه از او در وجود مىآيد يكبهيك مىنويسند و ذرّهء از ذرات فروگذار نمىكنند ، من چگونه توانم با تو نزديكى نمودن ، و دامن عصمت خود را به لوث شهوت عصيان آلودن .
گفت : اى يوسف من ترا از مال خود آزاد مىكنم و به شوهرى قبول مىنمايم .
گفت : اى زليخا مرا از آزادى تو هيچ فايدهء نيست مرا از آتش دوزخ آزادى مىبايد « 1 » .
هامش
( 1 ) - الف : گفت اى يوسف برخيز كه . . .