گفت : چه موهاى مجعّد خوب دلكش دارى .
گفت : اول چيزى كه در قبر از من فروريزد آن خواهد بود .
گفت : اى يوسف چرا هر چند من به تو نزديكى مىجويم ، تو از من دورى مىجوئى .
گفت : دورى جستن از تو نزديكى است به خدا جلّ جلاله .
گفت : فراش خوب و بستر ديبا از براى اضطجاع تو مهيّا ساختهام و منزل را از حضور اغيار بازپرداختهام ، بيا تا در اين فراش دست در آغوش يكديگر درآريم و به قضاى حاجت خويش پردازيم .
يوسف فرمود : قضاى حاجت دنيويه نمودن مستلزم فوات نصيب جنّت است .
گفت : اى يوسف كاش هرگز ترا نمىديدم .
گفت : برادران من با من اين معامله نمودند ، و سبب آوردن من به اين ديار گشتند :
گفت : اى يوسف دستى بر سينهء من نه تا تشفى به آن حاصل آيد .
يوسف فرمود : دستى كه بر سينهء نامحرم رسد سزاوار سوختن شود و مرا تحمل سوختن به آتش دوزخ نيست .
گفت : اى يوسف ترا خريدهام و اكنون به شوهرى ترا برمىگزينم .
يوسف گفت : زراعت كردن در زمين غيرى پسنديدهء جبّار آسمان و زمين نيست .
زليخا گفت : جبّار آسمان و زمين كيست .
فرمود : آنكه آفريدگار من و تو است « 1 » از عرش تا ثرى و از قاف تا قاف برگى نجنبد و ذرهء حركت نكند بىامر وى .
اى زليخا بر من ستم مكن ، و در روز قيامت كه خلق اولين و آخرين آنجا حاضر باشند شرمنده مگردان ، و نزد مادر و پدر مرا خجل مساز ، و مستوجب عضب خداوندى جلّ ذكره مكن .
هامش
( 1 ) - الف - ح : گفت چگونه بيند و ما در خانه به چندين ستر مستوريم . گفت اطلاع وى را هيچ خانه و سترى بازنتواندداشت .