آوازى مىآيد ترا كه شبهت رود كه اينك مرا مىخوانند اگر لئيمست كه مىخواند تا نروم و اگر كريمى مىخواند تا بروم امّا ) [ 1 ] در محقّق كسى ديگر متصرّف نيست [ 2 ] جز حق ( آنجا ) [ 3 ] تصرّف نفس و شيطان مغلوب شده باشند [ 4 ] هر آوازى كه شنوى از اهل حقيقت معلوم باشد كه آنست خالص است زر است بىمست 98 است اكنون [ 5 ] تا در عالم جسمى به ضرورت حرف و صوت شرط [ 6 ] باشد لاجرم محقّق ببايد تا ازو [ 7 ] بشنوى ( حق تعالى اسبابى ساخته است و بر بام رفته و توت 99 در دميده كه بياييد . بيت :
آن لحظه كه نور گيرد از حق * مسجود ملايكست مطلق
ز هر كسى 100 كه تو عيب [ و ] [ 8 ] هنر بخواهى جست * بهانه ساز و به گفتارش اندر آر نخست
سفال را به تبانجه همى به بانگ آرند * ز بانگ او بشناسند شكسته را ز درست
جمال حضرت ربوبيّت را محرم باشم تو خود را پنهان كنى از من كه نامحرمى مرا خادم 101 كرده است و همه شهوات فروبريده آنگاه در حرم خودم آورده مخدوم و محرم همه عالم كرده علم و قدرت را در كار مىبايد داشتن ، به بددلى مردم در جويك خردك غرقه شود و به پردلى از درياهاى بزرگ
هامش
( 1 ) - سل : ندارد .
( 2 ) - سل : نشود
( 3 ) - اصل : ندارد .
( 4 ) - سل : است
( 5 ) - سل : بىمس اكنون .
( 6 ) - سل : واجب
( 7 ) - سل : از وى
( 8 ) - اصل : ندارد .