« زو عالم خرف را برناى نغز يا بى * زو گنبد كهن را دوران تازه بيني » ( خاقانى ) ( نگر : لغتنامهء دهخدا ) .
( 391 ) 16 / 14 و 15 « قدر آن صاعي بوذ » .
سكون و كسرهء « قدر » و حركتهاى « صاعي » شايد به قلمى متأخّر باشد .
« صاع » : پيمانهاى است كه بر آن احكام مسلمانان از كفّاره و فطره دائر و جارى است ، و آن چهار مد است و هر يك مد يك رطل و ثلث رطل ، . . . ج : اصؤع و أصوع و أصواع و صوع . ( منتهى الارب ) كيلهايست كه به وسعت چهار مد [ است ] و مد پرى دو كف است از طعام . . . و قدر صاع به رطل عراقى نه رطل و به رطل مدنى شش رطل است .
( لغتنامهء دهخدا ) ( 392 ) 16 / 16 « ميويز » .
در دستنوشت نقطههاى ياء دوم كتابت نشده است .
« ميويز » : گونهاى ديگر از واژهء « مويز » است و در نگارشهاى كهن پارسى باز هم به كار رفته است :
« از وى ميويز طايفى خيزد » ( حدود العالم ) .
« خرما و ميويز چون اندك طبخى بيابد » ( راحة الصّدور ) .
« چون عصير خرما و ميويز و انگور به هم بياميزند » ( راحة الصّدور ) .
( نگر : لغتنامهء دهخدا ) .
( 393 ) 16 / 16 « يا ساير » .
جايگاه « يا » در دستنوشت هويدا نيست ؛ شايد به سبب مرمّت پوشيده شده باشد . « يا » را به سنجش معنائى و پس و پيش آورديم .
حركتهاى « ساير » هم شايد به قلمى متأخّر باشد .
( 394 ) 16 / 16 « ساير » .
واژهء « ساير » هم به معناى « همه » و « جميع » است ، هم به معناى « باقى » و « ديگر » - كه اين معناى دوم در پارسى امروز بسيار روان و آشناست .
در آن جايگاه كه سعدى در گلستان مىگويد : « يكى از ملوك خراسان محمود سبكتكين را به خواب چنان ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاك شده مگر چشمان او كه در چشمخانه مىگرديد و نظر مىكرد . ساير حكما از تأويل آن فروماندند مگر درويشى . . . » ، شادروان استاد غلام حسين يوسفي « ساير » را به معناى « همه » و « جميع » مىداند .
( نگر : گلستان ، تصحيح و توضيح غلام حسين يوسفي ، ص 55 و 225 ) .
در عبارت متن ما ، « ساير » به معناى « باقى » و « ديگر » است .
( 395 ) 16 / 17 « محمد حنفيّة » .
لفظ يكم در عكس دستنوشت كاملا روشن نيست ولى ظ . درست خواندهايم . مراد فرزند امام على - عليه السّلام - است .
دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى ) — صفحة 434
مساهمون: جويا جهانبخش
ص٤٣٤