مىافزايم :
در نثر قديم فارسى - چنان كه در نمونهء پيشگفته هم مىبينيم - فعل يا معين فعل را ، معمولا در جملهء نخست مىآوردند و در جمله يا جملههاى معطوف به آن ، بقرينه ، حذف مىكردند ؛ مانند :
صميم دولت سامانيان بود و جهان آباد و ملك بىخصم و لشكر فرمانبردار و روزگار مساعد و بخت موافق » ( چهار مقاله ) ، « بايد كه در بند آن باشى كه خلق را از دنيا به آخرت خوانى و از معصيت به طاعت و از حرص به زهد و از بخل به سخا و از ريا به اخلاص و از كبر به تواضع و از غفلت به بيدارى و از غرور به تقوا » ( مكاتيب فارسى غزّالى ) ، « روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان » ( گلستان سعدى ) و « روزى به صيد بيرون شده بود و از لشكر خود جدا مانده » ( كشف المحجوب هجو يرى ) . 110
حذف شناسه
در برخى از آثار كهن پارسى ، معمول نويسندگان است كه اجزاء صرفى آخر فعل را براى احتراز از تكرار ، به قرينه حذف مىكنند . اين حذف موارد گوناگون دارد .
در فعلهاى شرطي يا تمنّايى يا از وجه خيال گاهى شناسه به قرينهء ضمير مقدّم حذف مىشود و ياى مجهول باقى مىماند :
اگر من نرفتى به مازندران * به گردن بر آورده گرز گران
كه كندى دل و مغز ديو سپيد * كرا بود بر بازوى خود اميد
( شاهنامه ) كه شناسهء گويندهء مفرد به قرينهء ضمير ما قبل حذف شده است .
اى كاشكى افعى آن چاه مرا بخوردى تا من بدين غمان گرفتار نيامدى ( بلعمى ) .
در وجوه ديگر نيز گاهى دال از آخر صيغهء شنوندهء جمع به قرينهء ضمير مذكور در ما قبل مىافتد و اين صيغه به صورت مفرد در مىآيد :
شما محمّد را به مدينه خواهيد برد و ما . . . نگذاريم كه او را ببرى ( طبرى ) .
گرچه شما باور ندارى .
گاهى حذف شناسه به قرينهء فعل مقدّم است و اين شيوهء جارى بعضى از نويسندگان است :
گفت كه شما عهد بشكستيد و مكر ساخته بودى و مرا بخواستى كشتن ( طبرى ) .