( تفسير ادبى و عرفانى )
78 -
وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ .
آيه . اوّلين منزل آدمى شكم مادر است كه در آغاز ، آبى ، آنگاه نطفهاى ، سپس گوشت و استخوانى ، پس جانورى ، چون چهارماهه شود زنده شود و روح در تن آيد ، در آن هنگام وجودى زيبا ، صورتى پرنگار ، و از الطاف خدائى تعبيههائى در آن شود كه عاقل از آن نگرد و در شگفت شود و خيره در آن گردد !
چنان كه در وى مغز ( دماغ ) آفريد و آن را سه طبقه برهم ساخت : در اوّل فهم نهاد ، در دوّم عقل ، و در سوّم حفظ . و آنگاه كمال حكمت او اينكه مغز را سرد و تر آفريد ، و در مقابل آن دل را گرم و خشك آفريد ، تا بخار دل و حرارت آنكه به مغز رسد او را زيان نرساند ! دل را كه آفريد ، رگهاى جهنده درو پيوست و زندگى در آن روان ساخت ، جگر بيافريد و رگهاى پيوسته در آن تا غذاى همه تن در آن روان باشد ! معده آفريد روده را درو پيوست ، جاى نطفه بيافريد ، مثانه و خايه در آن پيوست . و دماغ را نرم و تر آفريد تا سخن درگيرد ، پوست پيشانى را سخت كرد تا موى نرويد ، پوست ابرو را ميانه آفريد تا موى رويد ولى دراز نگردد ، جاى روشنى چشم را پيه ساخت تا آن را تباه نكند ، زبان را جاى پرلعاب قرار داد تا آسان سخن گويد ، بر سر حلقوم پردهاى آفريد تا چون غذا فروبرد سر ناى بسته شود و غذا به لولهء تنفّس نرود ! آنگاه غذا در گرمى جگر سياه در معده پخته شود و شيرهء پاك آن را به رگها و اندامها رساند !
لطيفه : پس شما همه بنگريد كه از يك قطره آب چه آفريد ؟ و چند آفريد : از استخوان و گوشت و پوست و پيه و زهره و جگر و سپرز و رگ و پى و مو و ناخن و دندان كه چون آفرينش به كمال رسيد و نه ماه به سرآمد ، بفرمان حقّ از شكم مادر بيرون آيد .
. . . لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ .
آيه . چون در دنيا نادان و بىعلم آمد ، به كمال لطف خود او را گوش داد تا لطائف ذكر بشنود ، چشم داد تا شگفتيهاى صنع ببيند ، دل داد تا محبّت و مهر حقّ را بشايد ، آنگاه فرمود :
لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ .
تا سپاس اين همه نعمتها بهجا آوريد !
83 -
يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها .
آيه . شناخت نعمت نيكو است ولى شناخت نعمت ده نيكوتر است زيرا شناسائى نعمت انكار منعم را راه است ، ليكن شناسائى منعم راه جز بر استقامت نرود و نعمت شناخته شود ! چنان كه كافران را شناخت نعمت بود امّا شناخت نعمتبخش نبود ، لاجرم انكار بار آوردند .
يكى از پيغمبران گفت : بارخدايا ، نعمت بر كافران بىشمار مىريزى و بر سر مؤمنان بلا مىانگيزى ! سبب چيست ؟ فرمان آمد كه : آفريدگان همه بندهء مناند و بلا و نعمت هم به ارادهء من است ، مؤمن در دنيا گناه كند و چون به عقبى روى نهد ، خواهم كه پاك و بىگناه نزد من رسد ! و مرا بيند ! پس بلا بر او بگمارم در دنيا تا كفّارهء گناهان او باشد ، و كافر در دنيا نيكوئيها كند آنها را در دنيا به نعمت پاداش دهم تا چون نزد ما رسد وى را هيچ حق نمانده باشد ! و او را كيفر تمام دهم ! خواست ما اين است و اراده ما چنين ! كس را برخواست ما اعتراض نه و از حكم ما اعتراض نيست . گروهى از مفسّرين اين آيه را در حقّ مسلمانانى دانند كه روزگارى در طاعت به سر آرند و راه رياضت و مجاهدت و سعى و كوشش پيش گيرند ، ليكن سرانجام در آنها خودبينى و خودپسندى ( عجب ) پيدا شود كه راه ايشان زند و آن طاعت بر ايشان تباه كند و آن بدينگونه است كه طاعت و عبادت به نظر او نزد خداوند ، خدمت پسنديده آيد و لذّت و شادى در خود آرد ! كه اين صفت من است ! و غافل ماند از اينكه اين نعمت خداوند است و تفضّل او بر بندگان ! و در نتيجه ، از زوال نعمت نترسد و به خيال خود ايمن رود !
مصطفى فرمود : تباهى مرد در سه چيز است : يكى بخل كه مرد آن را فرمان شود ! دوّم - هواى نفس كه مرد پيوسته پيرو آن باشد ! سوّم - عجب كه مرد پيوسته به خود بنگرد و خود را بپسندد !
يكى از بزرگان دين گفته : اگر همه شب خواب كنم و بامدادان شكسته و ترسان باشم . دوستتر دارم تا همه شب نماز گزارم و به خود معجب باشم .