تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
خلق است زيرا تفكر در كردار و گفتار خويش واجب و در صنع صانع مستحبّ و در ذات صانع حرام است ، كه با تفكّر در ذات خدا به كنه نرسند و او را بسزا نشناسند ، ولى تفكر در عجايب صنع او پسنديده و سودمند است و چون هرچه در وجود است همه نورى است از انوار قدرت و عظمت او ، پس اگر طاقت ديدن قرص خورشيد بر دوام نداريد طاقت شعاع نورى كه بر زمين پرتو مىافكند داريد و از آن شعاع بر روشنائى و دانائى خود بيفزائيد . 193 -
رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً .
آيه . خداوندا ، منادى شريعت ما را خواند و ما بجان و دل شنيديم و باز نشستيم و گردن نهاديم ، چه بود كه يك‌بار خود خوانى و اين دل مرده زنده كنى ؟ كه :
گر كافرم اى دوست مسلمانم كن * مهجور توأم بخوان و درمانم كن
گر درخور آن نيم كه رويت بينم * بارى به سر كوى تو قربانم كن
. . . رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا .
آيه . خداوندا ، عيب‌پوش بندگانى و عذر نيوش عيب‌دارانى و دستگير فروماندگانى ، اين درويش دل ريش در انتظار است كه كى آواز آيد كه ما تو را بيامرزيديم ، مينديش ! 194 -
رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا .
آيه . خداوندا ، وعدهء كه خود دادى به سر آر ، و درختى كه خود نشاندى به برآر ، چراغى كه خود افروختى روشن دار ، مهرى كه بفضل خود دادى آفت ما از آن بازدار ، خداوندا ، شاد به آنيم كه تو بودى و ما نبوديم ، كار تو در گرفتى و ما نگرفتيم ، رسول خود فرستادى ، خداوندا ، تو ما را برگرفتى و كس نگفت كه بردار ، اكنون كه برگرفتى نبگذار ، و در سايهء لطف‌مان مىدار و جز به فضل خودمان مسپار !
گر آب دهى نهال ، خود كاشته‌اى * ور پست كنى بنا ، خود افراشته‌اى
من بنده همانم كه تو پنداشته‌اى * از دست ميفكنم چو برداشته‌اى
195 -
فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ .
آيه . وفاى وعده است كه مؤمنان را داده بود و تحقيق اين وفا آنست كه داعى را اجابت ، سائل را عطيت ، مجتهد را معونت ، شاكر را زيادت ، صابر را بصيرت ، مطيع را مثوبت ، نادم را رحمت و محبت را كرامت داد و مشتاق را ديدار ! فرمان آمد : اى محمّد ، نااميدى در اين درگاه نيست و كار بنده در پيروزى از سه خصلت بيرون نيست : اگر مطيع است ثواب او بجا است ، اگر عاصى است شفاعت تو بجا است ، و از هرچه بازماند رحمت من او را بجا است .
گر جرم همه خلق كنم پاك بحل * در مملكتم چه كم شود ، مشتى گل ؟
. . . فَالَّذِينَ هاجَرُوا .
آيه . هجرت ، دربه‌درى ، آزار و اذيت ، كشته شدن ، همه صفت دوستان است و آئين مشتاقان ، و داستان جانبازان ، و سرانجام كار عاشقان ، كه دل بداده ، جان‌باخته ، خستهء تير بلا گشته ، تيغ قضا جاه و حشمت برانداخته و از خان‌ومان آواره و دور افتاده . گهى سوزند و گدازند ، گهى زارند و نالند ، سوز بينند و سوزنده نه ، شور بينند و شورنده نه ، درد بينند و درمان‌كننده نه ، از اين عجب‌تر آنكه به درد خويش شادند و از پى دردى به فريادند !
جانان ندهم ز دست تا جان ندهم * من جان بدهم ز دست و جانان ندهم
اكنون بارى بنقد دردى دارم * كين درد به صد هزار درمان ندهم
پير طريقت گفت : خدايا هركه تو را جويد او را بنقد رستخيزى بايد ، يا به تيغ ناكامى او را خون‌ريزى بايد ، هركه قصد تو كند روزش چنين است يا بهرهء درويش خود چنين است !
. . . لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ .
آيه . چنان دردى ببايد تا چنين مرهمى بشايد ، قومى را رضاى مولى و ديدار او دست در آغوش ، با زبان حال از سر ناز و دلال گويد : خدايا ، محنت من بودى دولت من شدى ، و اندوه من بودى