اميد وصال تو ، مرا عمر بيفزود * خود وصل چه چيز است چو اميد چنين است !
شوريدهاى به خانهء مىفروش آمد ، در مىداشت به وى داد و با آن از او شراب خواست خمّار گفت مرا شراب نمانده ، شوريده گفت : من خود مردى شوريدهام و طاقت حقيقت شراب ندارم قطرهاى بنماى تا از آن بوئى به من رسد ! بينى كه از آن چند مستى كنم ! و چه شورانگيزم ! شگفتا ! اين چه برقى است كه از ازل تابيد دو گيتى بسوخت ! و هيچ نپائيد يكى را شراب حيرت از جام هيبت داد ، مست حيرت شد و زمزمهكنان گفت :
كار دشوار است آسان چون كنم * درد بىدارو است ، درمان چون كنم
از صداع قيل و قال ايمن شدم * چارهء دستان مستان چون كنم ؟
لطيفه : يكى را شراب معرفت از خمخانهء اميد داد كه بر سر كوى شوق بر اميد وصل همىگويد :
بخت از در خان ما درآيد روزى * خورشيد نشاط ما برآيد روزى
وز تو بسوى ما نظر آيد روزى * وين انده ما هم به سر آيد روزى !
و يكى را شراب وصلت از جام محبت داد ، بر بساط انبساطش راه داد و بر تكيهگاه انسش جاى داد ، از سر ناز و دلال گفت :
بر شاخ طرب هزاردستان توايم * دل بسته بدان نغمه و دستان توايم
از دست مده كه زيردستان توايم * بگذار گناه ما كه مستان توايم !
و يكى را خود از ديدار ساقى چندان شغل افتاد و مشغول شد كه با شراب نپرداخت !
دل زان خواهم كه بر تو نگزيند كس * جان زان كه نه زد بىغم عشق تو نفس
تن زان كه به جز مهر توأش نيست هوس * چشم از پى آنكه خود تو را بيند و بس !
عشق يوسف و زليخا : زنان مصر كه زليخا را ( راعيل ) در عشق يوسف ملامت مىكردند ، به مشاهدهء يوسف چنان بىخود شدند كه دست ببريدند و مستى مشاهدهء يوسف چنان بر آنان غلبه داشت كه از دست بريدن آگاه نبودند - چنان كه يعقوب را غلبه شوق يوسف بر آن داشت به هرچه نگرست يوسف ديد و هرچه گفت از يوسف گفت ! تا جبرئيل آمد و گفت نام يوسف بر زبان مران ! يعقوب كه فرمان چنين ديد به هر كس كه رسيد از نامش جويا شد ، باشد كه يكى از آن ميان را نام يوسف باشد و براى او تسلّى و دلجوئى ! و اين بود زبان حال او :
با هركه سخن گويم اگر خواهم و گرنه * ز اول سخن نام توأم در دهن آيد
وَ يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ . .
تا آخر آيه . اين سؤال سؤال طلب ارشاد و فهم است و آن دو گونه است يكى پرسش از احوال است كه به زبان واسطه جواب مىشنود ، و ديگرى سؤال از محوّل احوال است كه بىواسطه از حضرت عزّت به صفت كرم ، جواب مىشنود .
پير طريقت گفت : خوانندگان بر در او بسيارند و خواهندگان كم ! در تفسير آوردهاند كه خداوند فرمود : بعض از شما خواهان دنيا است و برخى ديگر خواهان آخرتند ! پس خواهان من كيانند ؟
220 -
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامى . .
تا آخر آيه . چندانكه توانى يتيمان را بنواز و در مراعات آنان بكوش كه ايشان درماندگان و اندوهناكان مردمند و نواختگان و نزديكان حقّند و خداوند به پيغمبر فرمود : اى محمّد تو را كه يتيم كرديم براى آن بود تا درد دل يتيمان بدانى و ايشان را نيكودارى .