انفتاحى در فوهات عروق به هم مىرسد ؛ چنان چه در رعاف و غير آن مىباشد . و گاه حادث مىگردد اين اتّساع به سبب امر خارجى و يا داخلى .
چون واقع شود استفراغِ چيزى كه واجب الحبس است ، عارض مىگردد از آن برودت مزاج ؛ به سبب استفراغ مادّه [ اى ] كه باعث تغذيهء حارّ غريزى و اعضاء بوده . و گاه هست كه عارض مىگردد از آن حرارت مزاج هنگامى كه شىء مستخرَج ، بارد المزاج باشد ؛ مانند بلغم و يا قريب باشد به اعتدال مزاج ؛ مانند خون ؛ پس استيلا يابد هنگام استفراغ آن حرارت مفرطه ؛ مانند آن كه صفراء به هيجان آيد و باعث تسخين شود .
و گاه هست به سبب استفراغ آن يبسى در بدن به هم مىرسد « 1 » و گاه هست كه رطوبتى احداث نمايد نزد استفراغ خلط مجفّف و با « 2 » عجز و قصور حرارت غريزيه از آن كه غذا را هضم نمايد و بلغم بسيارى به هم رسد و اين رطوبت ، نافع مزاج غريزى نيست ؛ بلكه منافى آن است ؛ چنان چه آن حرارت غريبه نافع حرارت غريزيه نيست بلكه منافى آن است .
و هر استفراغ مفرطى را لازم و تابع است حدوث برد و يبس در جوهر اعضاء و غريزيت آن ؛ هرچند لاحق گردد از بعض آنها حرارت غريبه و رطوبت غير صالحه . و گاه هست كه استفراغ مفرط باعث امراض آليه مىگردد ؛ مانند سدّه به سبب افراط يبس عروق و انسداد آنها و تابع آن مىباشد تشنّج و كزاز .
و امّا احتباس و استفراغ به حدّ اعتدال كه در وقت حاجت اتفّاق افتد ، نافع و حافظ صحّتاند و حافظ صحّت را لازم است مراعات آن هر دو كه هرگاه احتباس بى موقع واقع شود ، بايد كه متوجّه رفع آن گردد به تليين و يا به اسهال - تا آن كه مجتمع نگردند و باعث امراض از قبيل قولنج و سده و غيرها از امراض عفونى گردند - به مانند « 3 » :
مرقهء اسفيدباج كه در آن چغندر بسيار داخل نموده باشند ؛ به جهت آن كه مرقه باعث
هامش
( 1 ) . ب : رسد .
( 2 ) . ب : يا .
( 3 ) . الف : نه مانند .