دوم : آن كه سفيد مايل به كمودت باشد . و اين از اعضاء اصليه كه سفيد و بعيد از مجارى بولاند به سبب انجراد و يا ذوبان مىباشد و وجه كمودت آن عن قريب در نخالى و جاهاى ديگر نيز ذكر يافت .
سوم : آن كه سرخ باشد و اين ، كثير الوقوع است ؛ به جهت آن كه حدوث آن يا از احتراق خون مىباشد ، يا از تقشير « 1 » كبد و گرده و فرق ميان احتراق از خون و غير آن ، آن است كه : محترق از خون ، سرخى آن مايل به سياهى نمىباشد و در غير كبدى محترق ، مايل به سياهى مىباشد و وجه هر دو در كرسنى ذكر يافت و آن چه سياهى آن غالبتر باشد ، از احتراق خون در طحال است ؛ به جهت آن كه خون آن بسيار سياه مىباشد ؛ براى مشابهت به مغتذى و فرق ميان رسوبى كه از كبد و گرده آيد و يا از خون محترق ، در كرسنى مفصّل مذكور شد .
[ تبصره ] : بدان كه استاد « ابقراط » گفته « 2 » : هر گاه ثفل رسوب بول شبيه به اجزاء كبار باشد ، دليل ردائت حال است و از آن ، آن چه شبيه به صفايح بود و يا رقيق ابيض باشد ، ردى و آن چه شبيه به نخالى است نيز ردى است .
و نيز « ابقراط » گفته « 3 » : هر صاحب حمّى كه رسوب بول آن شبيه به سويق جريش باشد ، دلالت مىنمايد بر آن كه مرض او طويل خواهد بود .
و « صاحب ذخيره » نوشته : رسوب سويقى شبيه به دانههاى ارزن ، دليل ذوبان است .
و « قرشى » گفته كه : من بسيار ديدهام رسوب سويقى را در مرض بى آن كه در اعضاء آفتى باشد و ليكن آن مرض به طول انجاميده .
پس معلوم گرديد كه رسوب دشيشى و سويقى ، حادث از رطوبات غليظهاند كه طبيعت نتوانسته كه آن را هضم و نضج و يا ترقيق « 4 » و يا تحليل نمايد ؛ بلكه تقطيع كرده مندفع گردانيده و لهذا گفته : اين نوع سويقى ، نزد من نسبت به صفايحى قليل البرودة است .
هامش
( 1 ) . ب : تقشر .
( 2 ) . قطب الدين شيرازى ، تحفهء سعديه ، خطى ، كتابخانهء آيت الله گلپايگانى ، ج 2 ص 312 .
( 3 ) . همان مأخذ ج 2 ص 313 .
( 4 ) . الف : تا ترقيق .