و دو از آنها به اعتبار نسبت آن به سوى عضو « جار » و همسايهء آن است : يكى ، مانند مقاربت عضوى به عضوى زياده از مجراى طبيعى . دوم ، مباعدت عضوى از عضوى زياده از مجراى طبيعى ؛ به اين حيثيت كه همهء اينها مخلّ « 1 » افعال و حركات ضروريهء صادره از آنها باشد ؛ زيرا كه امتناع و تأثير حركت : يا به سوى « جار » بود مانند استرخاء جَفن .
و يا از جانب جار مانند تحجّر مفاصل و عدم اتّصال و پيوستن انگشت به انگشت كه متعذّر و متعسّر گردد به آن انفتاح و انغماض و انبساط و انقباض و بطش اشياء ؛ زيرا كه چون پلكى مسترخى گردد ، بر پلك دوم افتد و مفاصل چون متورّم و متحجّر گردد ، تحريك به اطراف متعذّر و متعسّر باشد ، و انگشتان چون بسيار از هم دور يا پيوسته باشند ، قبض و بسط و اخذ اشياء دشوار گردد و حفظ و ضبط آنها نتواند نمود .
و امّا تفرق اتّصال :
كه قسم سوم از اقسام امراض مفرده است و مراد از آن : تفرّق اتّصال است كه بر مجراى طبيعى نباشد و باعث اضرار و افساد گردد و اين ، احتراز از تفرّق اتّصالى است كه بر مجراى طبيعى باشد و موجب ضرر و فساد نباشد ؛ مانند تفرّق اتّصالى كه در جوهر مغتذى نزد نفوذ غذا حاصل مىگردد كه باعث هضم و نضج و تحصيل غذا و اصلاح است نه فساد .
[ اسامى تفرق اتصال در هر عضو ] :
و اين تفرّق اتّصال : گاه در اعضاء مفرده واقع مىشود ؛ مانند آن كه :
اگر تفرّق اتّصال در عَظم واقع شود :
كه به دو جزء يا به اجزاء كبار گردد ، « كسر » نامند ؛ يعنى شكستن و اگر در طول واقع شود ، « صدع » نامند ؛ يعنى شكافتن و آن چه در قحف يعنى استخوان سر واقع شود ، آن را « شجّه » نامند - به فتح شين و جيم مشدّده و هاء - و آن ، شش قسم است و هر قسمى به اسمى مخصوص :
هامش
( 1 ) . ب : محل .