قدم را به سوى بالا .
و ديگرى ، روييده است از سر وحشى ، و روييده از آن و ترى كه متّصل به چيزى كه قريب به اصل خِنصِر است و مىكشد قدم را به سوى بالا ؛ خصوصا وقتى كه مطابقه نمايد آن را عضلهء اولى . و باشد اين بر استواء و استقامت .
و امّا عضلهء خافضهء [ قدم ] :
زوجى است از آن [ عضله ] كه منشأ آن [ از ] سر فخذ است و منحدر گشته و ميل نمودهاند به باطن مؤخّرِ ساق لحمى ، و روييده است از آن هر دو ، و ترى كه از اعظم اوتار است و متّصل گشته به استخوان عقب و جذب مىنمايد او به سوى خلف مورّب [ و ] به سوى وحشى . و سبب ثبات قدم بر زمين اين است .
و معينِ اين ، عضلى است كه منشأ آن از سر وحشى است و رنگ آن بادنجانى است . و منحدر مىگردد به نفس آن بدون و ترى كه بفرستد به سوى آن - بلكه باقى مىماند لحمى - پس متّصل مىگردد به مؤخّرِ عقبِ بالايى الصاقى كه قبلِ آن است .
و چون آن هر دو عضل را با وتر آن هر دو را آفتى برسد ، زمينگير مىگردد و از حركت مىماند قدم .
و [ ديگرى ] ، عضلى است كه منشعب مىگردد از آن دو وتر : يكى از آن منقبض مىگرداند قدم را ، و ديگرى منبسط مىگرداند ابهام ؛ را جهت آن كه منشأ آن از سر قصبهء انسيه است [ و در ] جايى كه ملاقات وحشيه نموده ، منحدر گشته در ميان آن هر دو [ و ] منشعب به دو وتر گشته :
يكى از آن هر دو متّصل است از اسفل به رُسغ قدام ابهام . و به اين وتر مىباشد انقباض قدم .
وتر ديگر ، حادث مىگردد از جزئى از اين عضله كه تجاوز نموده منشأ اوّل وتر فرستاده [ از ] و ترى به سوى كعب اوّل از ابهام و منبسط گردانيده آن را مورّب تا انسى . و گاه مىرويد از وحشى از فخذِ عضله و متّصل مىگردد به يكى دو عضل از عقبتين و