و امّا استدلال به امر وجودى :
و آن ، يا آن است كه جوهر است يا عرض يا مجتمع از آن هر دو . و هر يك از آن هر سه ، يا عضوى است و يا غير عضوى ؛ پس اين ، جمله [ اش ] شش قسم مىشود :
اول : آن كه استدلال به جوهر عضو نمايند ؛ مانند استدلال به خلقت گرده كه لحمى است بر آن كه به شدّت جذب مىنمايد مائيت را ؛ زيرا كه جوهر لحمى را سخونت و گرمى ، زياده مىباشد از غير لحمى ، و فعل جذب به سبب حرارت قوى مىباشد .
دوم : آن كه باشد جوهر غير عضوى ؛ مانند آن كه استدلال نمايند به رطوبت لزجهاى كه بر سطح داخل امعاست بر آن كه فايدهء آن تمكّن و اقتدار جرم امعاست بر ملاقاتِ ثفل يابسِ خشن .
سوم : آن كه عرضى عضوى باشد ؛ يعنى عارضِ قائم به عضو باشد . و اقسام آن نه است ؛
يكى ، كمّيات اعضاء . و اين : يا كمّيات متّصله است كه مقدار عضو باشد ؛ مانند استدلال به بزرگى استخوان ران بر آن كه فايدهء آن اين است كه باشد قوى براى حملِ ما فوق خود و نقلِ ما تحت خود .
و يا كمّيات منفصله كه عدد باشد ؛ مانند استدلال به كثرت عدد اصابع و انامل و استخوان مشط و رُسغ بر آن كه فايدهء آن آن است كه باشد اشتمال آن بر شىء مقبوض ، جيد و نيكو و محكم .
دوم ، كيفيات اعضاء : امّا كيفيات ملموسه ، مانند آن كه استدلال مىنمايد : به حرارت قلب بر آن كه منفعت آن استحالهء خون است به سوى جوهر روح حيوانى ، و به برودت دماغ برآن كه فايدهء آن تعديل روحى است كه مىآيد به سوى آن از قلب ؛ تا آن كه صلاحيت آن داشته باشد كه صادر گردد از آن افعالِ حسّ و حركت ارادى .
امّا الوان ، چنان چه استدلال مىنمايند به رنگ طبقهء عنبيه بر آن كه فايدهء آن جمع روحى است كه در چشم است و تقويت آن .