و علت وجود آن ، آن است كه : حفظ نمايد معانى مدرَكهء وهم را ؛ تا آن كه زايل نگردند ؛ زيرا كه از يك قوّه - چنانچه ذكر يافت - دو كار نمىآيد ؛ يا مدرِك است يا حافظ . و ديگر آن كه در هنگام ورود معانى متعدّدهء كثيره ، تا يكى را حفظ و ضبط ننمايد ديگرى را نمىتواند ادراك نمود . و از اين است كه هنگام سرعت و جَلدى و اشتغال و توجّه به امرى ، امور ديگرى را [ درك نمىكند ؛ يعنى ] اگر صُور است ، حسّ مشترك و متخيله ادراك تمامى آن صور ؛ و اگر معانى است ، وهم ادراك همگى معانى [ را ] نمىتواند نمود و بعضى را ناقص و بعضى را بالكل ، فرصت ادراك نمىيابد .
و علت جدايى هر يك از اين قوا از ديگرى ، حدوث آفت در موضع آن است و خلل آن ؛ بدان جهت .
[ فايده ] :
و بدان كه چنانچه تخيل ملاحظهء صورِ محفوظ در خيال است هنگام غيبت آن ، و آن مركّب از دو امر است : يكى صورى كه ادراك نموده قبل حسّ مشترك و دوم از حفظ آن صور كه حفظ نموده خيال ، همچنين [ مىباشد ] وهم كه آن را « واهمه » و « ذاكره » نيز نامند ؛ براى آن كه ذاكر و يادآور معانى [ اى ] است كه [ در ] قَبل ادراك نموده و به حافظه سپرده و بعدِ ذهول از آن . و آن نيز مركّب از دو امر است : يكى ادراك اوّل و ديگرى ادراك ثانى .
و فى الحقيقة ، گويا مركّب از واهمه و حافظه است و آن را « متذكّره » و « مسترجعه » نيز نامند ؛ براى سرعت استعداد تذكّر و رجوع و عود نمودن معانى مدرَكه به نزد او . فعل او تمام به سه قوّه مىگردد : يكى متصرّفه و دوم واهمه و سوم حافظه - هر يك به معنى كه ذكر يافت - .
پس فى الحقيقة ، متذكّره مركّب از سه قوّه باشد .
و امّا قوّهء حيوانيه
كه قسم سوم است از آن قواى ثلاثه و آن ، قوّهاى « 1 » است كه متعلّق به روح حيوانى و مَركَب آن و آلت حرارت غريزى و مدبّرِ روح نفسانى و ممدّ آن است در ادراك و تحريك .
هامش
( 1 ) . ب : قوّهء .