[ وَ هم ] :
چهارم از آن پنج حسّ باطن - كه مُدرك معانى جزئيه است - وهم است .
و آن ، قوّهاى است كه مدرك معانى جزئيهء قائمه به صور مخزونه در خيال است ؛ زيرا كه هر صورتى را معانى [ اى ] است خاص ؛ مانند محبّتِ جزئيهء مدرَكه از زيد نسبت به پسر او ، و عداوت جزئيه از گُرگ معين نسبت به بزِ معين .
و وجه استناد ادراك معانى جزئيه به وهم - با وجود آن كه مدرك صور نيز هست - [ اولًا ] ، آن است كه در متخيله ذكر يافت ، و [ ثانياً ] ، آن كه مدرك كلّيات ، نفس ناطقه است .
موضع آن ، آخر بطن دوم از دماغ است براى آن كه قريب باشد به خيال و سهل باشد آن را اخذ معانى از صور .
و دليل مغايرت آن از خيال ، ظاهر است ؛ [ زيرا ] كه خيال ، حافظهء صور محسوسه است و اين ، متصرّف در آن صور و مميز و أخذ كنندهء معانى آنها .
[ حافظه ] :
پنجم از آن پنج حسّ باطن - كه خزانه است نه مدرِكه - ، حافظه است . و آن ، قوّهاى است كه حفظ مىنمايد معانى را كه وهم ادراك نموده ؛ تا آن كه از خاطر نرود و هر وقت كه باز خواهد رجوع بدان نمايد ، حاضر باشد نزد او .
و آن ، مُعِين وهم است در حفظ معانى ؛ زيرا كه شأنِ وهم ، ادراك معانى جزئيه است و از آن حفظ و ضبط نمىآيد ؛ پس لا محاله او را قوّهاى « 1 » ديگر بايد كه از شأن آن [ قوه ] ، حفظ و ضبط باشد و آن ، « حافظه » است . و نسبت اين به وهم ، مانند نسبت خيال است به حسّ مشترك ؛ چنان چه ذكر يافت . و خزانهء متصرّفه نيز هست .
و موضع آن ، بطن سوم از دماغ است ؛ تا آن كه قريب به وهم باشد ؛ جهت سپردن معانى مدرَكهء خود بدان و اخذ از آن باز هنگام احتياج .
هامش
( 1 ) . ب : قوّهء .