گفت جوانمرد شو اى پيرمرد * كاين قدرت بود ببايست خورد
دام نه و دانهفشانى مكن * با چو منى چربزبانى مكن
بيل ندارى گل صحرا مخار * آب ندارى جو دهقان مكار
ما بسى از آب زمين كاشتيم * ز آنچه بكشتيم ، چه برداشتيم
تا تو در اين مزرعهء دانهسوز * كشتهء بىآب چه آرى بروز
پير به دو گفت مرنج از جواب * فارغم از پرورش خاك و آب
با تر و با خشك مرا نيست كار * دانه ز من ، پرورش از كردگار
آب من از يك عرق پشت من * بيل من اينك سرانگشت من
نيست غم ملك و ولايت مرا * تا زيم ، اين دانه كفايت مرا
آنكه بشارت بخودم مىدهد * دانه يكى هفتصدم مىدهد
دانه بانبازى شيطان مكار * تا ز يكى هفتصد آيد ببار
دانه شايسته ببايد نخست * تا گره خوشه گشايد درست
و جناب افصح المتكلمين و املح المتاخرين ، افتخار آل طه و يس امير بدر الدين ، ابن يمين رحمة اللّه در اين باب قطعهاى چند بيان فرمودهاند .
قطعه
صفت كيميا اگر خواهى * با تو گويم كه چيست اكسيرش
كيميا مىكشد بقلابى * نيست توفير او چو تقصيرش
گر ترا سيم و زر همىبايد * من بگويم كه چيست تدبيرش
آن فوايد كه اندر اين كار است * عقل عاجز شود ز تقريرش
از يكى هفتصد شود حاصل * بنگر اينك باصل و توفيرش
بيش از اين است نيز رحمت حق * هم ز تاخير توست تقصيرش
قطعه
پادشاهى نزد اهل معرفت آزادگى است * هركه بند آرزو بگشاد از دل ، پادشاست