حم / حمّى : تب . ( تكملة الاصناف ، ص 174 )
حمّاى مطبقه : تب مطبقه كه بر دو قسم است دمويّه و محرقه ، اگر خلط عفونى خونى باشد آن را تب مطبقه خونى و اگر آن خلط صفراوى باشد تب مطبقهء سوزان خوانده مىشود .
( مفتاح الطّب ، ص 271 ) .
حمرت عين : سرخ شدن چشم .
حمرت : حمره ، آماسى بود خونى و از خونى گرم و بد تولّد كند و قوام خون رقيق بود و باشد كه اندكى به غليظى گرايد و بيشترى به آخر ريش گردد از بهر آن كه مادّهء آن از خون بد باشد . ( اغراض الطّبيّه ، ص 577 )
حمى يوم : يعنى تب روز و اين تب جز يك روز بقا نبود و آسانتر است به علاج . ( هدايهء المتعلّمين ، ص 212 )
حميّات دمويّه و صفراويه : تبهاى دموى و صفرائى .
خدر : سستى و خوابيدگى عضو است در نتيجه نقصان حس لمس به طورى كه چنان احساس كنند كه سوزن در آن عضو فرو مىبرند يا مورچه بر آن راه مىرود . ( لغت نامهء دهخدا )
خراج : دمل . ( قانون ، ج 4 ، ص 366 )
خشكى دماغ : كم رسيدن خون به مغز .
خلط - اخلاط
خنازير : ورمهاى غددى است كه تحجّر ( سنگ گونگى ) پيدا كرده و داراى كيسههايى است و بيشتر در گردن و زير بغل و اربيه ( كشاله ران ) پيدا مىشود . اين خنازير مردم را به سه جاى برآيد يا به گردن و سبب آن فضول مغز بود و يا به زير بغل دست و سبب وى فضول دل بود يا به خشدگاه و سبب وى فضول جگر بود . ( هدايهء المتعلّمين ، ص 604 )
خنّاق : خفگى و گرفتگى گلو ، جمع آن خوانيق است . خنّاق يا آماس سخت گلو كه در كودكان ديده مىشود و با تنگ نفسى و تشنّج همراه است و در اشكال سخت ديفترى پديد مىآيد . ( قانون ، ج 3 ، ص 106 )
دقّ : تبى است دائم با حرارتى كم بىاعراضى آشكارا از قبيل اضطراب و سطبرى لبها و خشكى دهان و سياهى آن لكن بيمار روى به لاغرى و ضعف و سستى و شكستگى رود .
( لغت نامهء دهخدا )
دقّ شيخوخيت : دقّى كه پيران را افتد . ( ذخيرهء خوارزمشاهى ، ج 3 ، ص 91 )
رساله افيونيه ( فارسى ) — صفحة 197
مساهمون: عماد الدين محمود بن مسعود شيرازى
ص١٩٧