قبول غذا نمىكند ، بىقوت غاذيه .
قوت نفسانيه
كه محل آن روح نفسانى است بر دو قسم بود :
يكى قوت تحريك آلات بدنيه و آن را محركه گويند .
دوم قوت ادراك معقولات و محسوسات ظاهرى و آن را مدركه گويند .
و قوت محركه را دو مرتبه است :
يكى باعث بودن بر تحريك در حين تخيل يا توهم مرغوبى يا مهروبى و بدين اعتبارش شوقيه و نزوعيه نامند و باز شوقيه را نسبت به مرغوب و مطلوب شهويه گويند و نسبت به مهروب و مكروب غضبيه خوانند .
ديگرى فاعل بودن مر تحريك آلات را چنانچه متشنج گرداند عضلات را در جذب به مبداء و ارخا نمايد در خلاف آن ، چنانچه در بيان عضلات گفته شد .
و قوت مدركه را هم دو مرتبه بود :
يكى ادراك امور ظاهرى و آن به حسب مدركات خارجيه پنج قسم شود :
اول مدرك الوان و اضواء و اشكال و آن را قوت بصر گويند و موضع آن در بدن دو عصب مجوف بود كه از ايمن و ايسر مقدم دماغ رسته ، به طرف چشم آمدهاند و به هم مختلط گشتهاند در قرب عين و باز متفرق گشته و ايمن به چشم راست و ايسر به چشم چپ اندرآمده ، و ادراك باصره بر آن وجه است كه شبح مريى واقع مىشود و بر روحى كه ثقبه عنبيه از آن مملو است و آن روح آن را به محل تقاطع و اختلاط عصبين مذكورين مىرساند ، و قوت مدركه آن را درمىيابد و وجوه ديگر در كتب به تفصيل مذكور است .
دوم مدرك اصوات و آن را قوت سمع گويند و موضع آن عصبى است كه بر نهايت صماخ كه آن را سوراخ گوش گويند گسترده شده و ادراك آنچنان بود كه هوا مكيف متموج از كوفتها بدين عصب رسد .
سوم مدرك روايح و آن را قوت شم و شامه گويند .
موضع آن دو عصب زايده است بر مقدم دماغ رسته ، در نهايت منفذ بينى به جانب دماغ ، شبيه به دو سر پستان .
و ادراك آنچنان بود كه هواى متكيف از ذى رايحه بدان زايدتين رسد .
چهارم مدرك طعوم و آن را قوت ذوق گويند و موضع آن عصبى است بر جرم لسان مفروش شده و ادراك آنچنان بود كه رطوبتى لعابى كه از لحم غددى زبان حاصل مىشود با اجزاى ذى طعم مختلط گشته ، بدان عصب رسد و يا متكيف شده ، بىاختلاط رسد .
پنجم مدرك حر و برد و رطب و يابس و خشونت و ملاست و صلابت و اين به مجاست و موضع آن پوست است يا گوشتى كه در تحت آن است .
ديگرى ادراك امور باطنى و اين نيز بر پنج قسم است :
اول مدرك و جامع صور جزئيه محسوسات يعنى هرچه حواس ظاهر دريابند ، به دو رسانند و آن را حس مشترك گويند . و محل او در بدن ، مقدم بطن اول بود از دماغ .
دوم حافظه آن صور مرتسمه در حس مشترك و آن را خيال گويند و مصوره نيز گويند به جهت استحضار بعضى صور بعد از غايب شدن . و آن بهمنزله خزانهاى است مر حس مشترك را و محل آن موخر بطن اول بود از دماغ .
سوم مدرك معانى جزئيه كه قائماند به همان صور مذكوره و آن را وهم و واهمه و متوهمه خوانند و بعضى