چنان كه كسى را اندام ريش بود و اگر در گرمابه آيد و در آفتاب بگذرد خوى « 1 » برآيد اين نشان آن بود كه در تن او مادّه گرم و دردناك است .
باب 4 - اندر نشانهايى كه خبر دهد از بيمارى كه خواهد بود .
بدان كه درد سر و نيم سر پيوسته و صعب مقدّمه فرود آمدن آب بود در چشم ، جستن چشم و ابرو و رخسار و لب كه به تازى آن را اختلاج گويند ، نشان لقوه بود و اختلاج بسيار در همهء اندامها نشان تشنّج بود خفتن و پنجر « 2 » شدن اندام كه به تازى خدر گويند مقدّمه فالج بود سرخ شدن و رميدن چشم از « 3 » آفتاب نشان سرسام بود و كابوس « 4 » و سر گشتن بسيار مقدّمه صرع بود . غم و انديشه « 5 » پيوسته و ترس و نوميدى نشان ماليخوليا « 6 » بود و چيزى چون پشه يا چون خطّى يا چون دودى كه در پيش چشم « 7 » آيد مقدّمه فرود آمدن آب بود . « 8 » خوى كردن بسيار اندر خواب نشان امتلا بود و بسيار خوردن طعام بود ناخوشى بوى عرق تباه شدن اخلاط بود و مقدّمه تب عفونى باشد . تپيدن دل و بيهوش « 9 » گشتن « 10 » نشان مرگ مفاجات بود .
و ثفل بىرنگ نشان يرقان بود . پشت چشم و روى و پشت پاى و
هامش
( 1 ) . الف : فرژه .
( 2 ) . ب : بى خود .
( 3 ) . ب : سرخ شدن چشم و رميدن از .
( 4 ) . الف : بود كابوس .
( 5 ) . الف : غم انديشه .
( 6 ) . الف : ماخوليا .
( 7 ) . ب : پشه يا چون روى كه در چشم .
( 8 ) . ب : است .
( 9 ) . ب : بيهوشى .
( 10 ) . ب : « گشتن » ندارد .