تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول و مبانى نظرى طب سنتى ( گزيده اى از كتاب نخستين ذخيره خوارزمشاهى ) ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
حصار و طبيب همچون حمايت‌گرى مر اين حصار را و همچون خصم مر اين گروه را كه دشمن‌اند ؛ پس همچنانكه حامى سنگى اندر حصار اندازد و خواهد كه بر دوست نيايد و بر دشمن آيد طبيب بايد كه از بهر هر خلطى اندر هر تنى آن دارو به كار دارد كه آن خلط را بيرون آرد و با ديگرى نكوشد . و اگرچه هرگاه كه اين دارو در كار آيد بضرورة خلطى ديگر را لختى بجنباند بسبب آنكه خلطها بهم آميخته است . طبيب بايد كه دارو آن دهد و به آن اندازه دهد كه خلطهاى ديگر را كمتر بجنباند و و اين پس از قياس و تجربه و مشاهده توان دانست ، و هرگاه كه دارو خورده شود كه خلطى را بيارد نخست آن خلط را كه مقصود است بيارد ، و اگر هنوز قوت دارو مانده باشد ، خلطى ديگر كه تنگ‌تر باشد بجنباند و بيارد ، مثلا اگر داروئى است كه سودا بيارد نخست سودا بيرون آورد پس صفرا پس بلغم ؛ و اگر داروئى است كه صفرا آرد نخست صفرا آرد پس بلغم پس سودا ؛ و اگرچه خون از بلغم و از سودا تنكتر است آفريدگار تبارك و تعالى اندر طبيعت مردم اين قوت نهاده است كه آن را نگاه دارد و بدارو ندهد . از بهر آنكه حاجت بدان بيشتر است . و غذاى راستين آنست ؛ و و تن بدان برپاى است ؛ و هرگاه كه دارو كار از حد بيرون كند تا بدان رسد كه بر طبيعت قهر كند و خون از وى بستاند كارى با خطر باشد ؛ و من كسى را ديدم كه از بهر درد اندامها داروى قى خورده بود و مقصود تمام حاصل شده بود ؛ و ديگر روز يك مجلس سرخى اجابت كرد . مرد ترسيد و جاى ترس نبود ، از بهر آنكه اين سرخى خون نبود لكن دارو كار خويش تمام كرده بود بلغم سطبرتر آورده بود ، خلطى كه از آن تنك‌تر باشد صفراست و گفتيم كه هرگاه صفرا تمام از خون جدا نگشته باشد رنگ او سرخ باشد آن را حمرا گويند اين سرخى كه از آن مرد بيرون آمد حمرا بود و نشان آن بود كه مادهء درد اندامها تمام برآمده است . پس اندك مايه لسان الحمل با رب آبى داده شد ديگر نيامد . اين فصل اندرين جايگاه از بهر آن گفته تا اگر كسى سرخى بيند كه بر اين وجه بيرون آيد ترسان نشود ، و اندر كتاب سوم كه كتاب حفظ الصحه است اندر تدبير استفراغ بداروى مسهل ياد كرده آيد .
اصول و مبانى نظرى طب سنتى ( گزيده اى از كتاب نخستين ذخيره خوارزمشاهى ) ( فارسى ) — صفحة 115 | سيد جواد مصطفوى / اسماعيل الجرجاني ( زين الدين ) / سيد جلال مصطفوى