ورا « 1 » ببايذ آموختن بياموزد اندكاندك ، و « 2 » جن خواهذ كه قوى آيذ بهفت سالكى رسد « 3 » رياضت فرمايذش كردن و بيش از رياضت اندامهاء « 4 » ورا بمالند به اول درشت و به آخر نرم و اين را استعداد خوانند ، و بعد از رياضت به اول نرم و باخر درشت و اين را استرداد خوانند « 5 » ، و حد رياضت جندان بوذ كه مانده خواهذ كشتن ، جون اينجا رسذ بجاى مانذ رياضت كردن ، و رياضت بناشتا نيكو بوذ فامّا از بس طعام نيكو نبوذ و زيانكار بوذ .
وز « 6 » همه حركات رياضت كستى « 7 » كرفتن به بوذ و « 2 » باز بياذه رفتن و باز كمان كشيذن و سوارى كردن « 8 » ، و مردمان بيشين بازيها نهادند بدين باب اندر
( f . 624 )
از بهر سودمندى و قوى كشتن جن كنده جستن و سكندر زدن و مام خشت باختن « 9 » و دستارك باختن و دويذن يار با يار تا كدام « 10 » بيش كدرذ ، وزينكونه جالينوس بسيار بازى بياوردست « 10 » يكى را رياضت ميدانيه خوانده است و اين آن بوذ كبروذ از بيش روى خويش و باز از بس باز آيذ تا همان جاى كه رفته بوذ و باز ديكربار اندكتر روذ و همجنين نيز اندكتر تا انكاه كه « 11 » بيش ره « 11 » نماند و بميانه ميدان بماند ، و اسبان « 12 » را « 13 » رياضت همين كنند « 13 » ، و يكى را حقق ماليذن خوانند « 14 » و اين آن بوذ كى دستها كاه « 15 » بشت برزنند و كاه بر سينه « 15 » ، و يكى آن بوذ كه دو تن بيايند و بغلهاء دست يكديكر بكيرند و يك بديكر اندر افكنند « 16 »
هامش
( 1 ) - ف : ويرا
( 2 ) - ف : « و » ندارد
( 3 ) - ف : برسذ
( 5 - 4 ) - ف : او بمالند از اول نرم و باخر درشت و اين را استعداد خوانند و پس از رياضت اندامهاش بمالند به اول درشت و به آخر نرم و اين را استرداد خوانند
( 6 ) - ف : و از
( 7 ) - ف : كشتى
( 8 ) - ف : سوارى كرد
( 9 ) - م : مام جست باختن
( 10 - 10 ) - ف : بيشتر كذرذ و ازين كونه حكيم جالينوس بسيار بياورده است
( 11 - 11 ) - ف : نيز راه
( 12 ) - در « ب ه » كلمهاى ناخوانا افزوده است
( 13 - 13 ) - ف : نيز همين رياضت كنذ
( 14 ) - ف : همىخوانند
( 15 - 15 ) - ف : به پشت برزنند و كاه به سينه بر
( 16 ) - ف : اندر افكنذ