به شراب تر كند و ببينى « 1 » اندر جكانذ يا اندر دمذ ببينى ، بس كردم ازين باب « 1 » .
باب فى وجع الاسنان
اختلاف كردند متقدمان اندر حال دندان بعضى او را از شمار استخوان داشتند و بعضى از شمار عصب داشتند « 2 » اين كسها « 3 » ايذون كفتند كى « 4 » زير هر دندانى « 5 »
( f . 233 )
يك تاه عصب است كى غذا آن دندان از آن عصب است و گرد اندر گرد هر دندانى يك تاه عصب است [ كى دندان ] « 6 » را استوار دارذ و اينكه كفتند از استخوان است كفتند دندان درد [ نكند كى ] « 6 » ورا حس نيست و لكن اعصاب درد كند كزير وى اندرست و گرد [ اندر كرد وى و اين ] « 6 » سخنى راست بوذ و باز آن ديكران كويند دندان را خدر افتد از جيزهاى ترش و خدر نيفتد الا عصب را و اين سخنى قويست و لكن خدر جيزى ديكر بوذ و درد دانستن جيزى ديكر از قبل آنك خدر نادانستن درد بوذ و دانستن « 7 » خدر « 8 » نبوذ بس آن ديكر باشد و اين « 9 » و لكن هر دو سخن قويست « 10 » اكنون « 11 » هيج استخوان را بوسيدن نبوذ و مر هيج عصب را بتن مردم اندر مكر دندان « 12 » را بس دليل كند « 12 » كه وى « 13 » جيزى ديكرست
هامش
( 1 - 1 ) - ف : اندر كشد يا اندر دمذ ببينى
( 2 ) - ف : افزوده . و
( 3 ) - ب ه : كى
( 4 ) - ب ه : كى عصب است . . .
( 5 - 4 ) - ف : بر هر دندان
( 6 ) - از « ف » افزوده شد . در اصل خوانده نمىشود .
( 7 ) - ب ه : درد
( 9 - 8 ) - ف : درد بوذ پس دانستن ضد وى نبوذ .
( 9 ) - ب ه : ديكر و ضد يكديكر باشند هر دو . صح .
( 10 ) - ف : قوى بوذ
( 11 ) - ب ه : چون بنكريم
( 12 - 12 ) - ف : ندارد .
( 13 ) - ب ه : دندان