غريزى را انطفا افتد جنانك « 1 » اكر كسى سر تنور سخت كند آتش بميرذ و كر « 2 » كسى اندامى را برشتهاى ببندذ « 3 » تا « 3 » حرارت غريزى بريذه شوذ از ان اندام و « 4 » اندام سرد كردذ و بميرذ « 5 » .
باز اكر كسى را خاطر مشغول شوذ و كويذ حرارت ضد بوذ مر برودت را « 6 » و ضدين با صفت سبب « 7 » برابر بوذ جرا بايست تا سبب « 6 » حرارت بنج امد و سبب برودت هشت ، جواب آنست كه سه سبب ازين هشت ببايست مر انطفا حرارت غريزى را « 8 » از قبل آنك مبداء حيوان از حرارت غريزى بوذ كه بطبع آمذه است اين حرارت بىسببى مسخن « 9 » و اين بنج سبب « 10 » است مر آن بنج سبب ديكر « 10 » و آن اسباب عرض « 11 » بوذ وز « 12 » حرارت طبيعى بوذ .
باز اسباب بيمارى تر جهار بوذ : يكى از وى ملاقات جيزى تر بفعل جن اب و هوا تر « 13 » و روغنى كه مزاج او تر بوذ از برون تن « 14 » و ديكر خوردن جيزهاء تر بقوّت جن شير « 13 » و ميوهاء تر جن خيار و كدو وز « 12 »
هامش
( 1 ) - ب ه : تن را به چيزى اندر كيرند و بيندايند جون كل و كج تا مردم بدان هلاك شود و اين حال جنان بود كى .
( 2 ) - ف : و اكر
( 3 - 3 ) - ف : يا برسن پاى اندر مانذ
( 4 ) - ف : و ان
( 5 ) - ب ه : ظ . ان اندام و حال آماس غانغرانا بدينسان باشد ، صح . ف : افزوده . و
( 6 - 6 ) - ف : چن جى سبب
( 7 ) - ب ه : و ضدين را سبب و قوت ، خ
( 8 ) - ب ه : كى برودت را نبايست كى برودت را خود غريزى نباشد ، خ
( 9 ) - « ب ه » و « م » : آمذ .
( 10 - 10 ) - ف : متقابل از پنج سبب ديكر بوذ
( 11 ) - ب ه : مرض ، خ
( 12 ) - ف : و از
( 13 - 13 ) - ف : ندارد .
( 14 ) - ب ه : ظ ورود الشى البارد بالقوه و از اندرون تن ايد جون شير و ميوهاء تر جون خيار ، صح .