و اندامها را تشنه و كرسنه كند تا به غذا رغبت كنند « 1 » و حرارت غريزى را « 2 » بفزايذ و اندامهاء رئيس را به قوت حيوانى و نفسانى و طبيعى قوى كرداند « 3 » و آنكسها كه رياضت خواهند كردن بيش كه به رياضت مشغول شوند جنان بايذ كه اندامها را بمالند بيش از رياضت و اين ماليدن را استعداد خوانند و از بس رياضت نيز اندام را بمالند و اين را استرداذ خوانند و استعداد از اول نرم بوذ ماليدن اندام و به آخر سخت و استرداد از اول سخت ماليذن بوذ و به آخر نرم ، و ماليذن اندامها نيز بشمار رياضت بوذ و اين « 4 » به زمين عراق دايم به كار دارند « 5 » و ماليذن بسيار « 6 » كونه بوذ و « 7 » با روغن بوذ و ماليدن اندكى بوذ و بسيار بوذ « 8 » و بوذ كه معتدل بوذ و هنيز ماليذن بوذ بيك دست و بوذ « 9 » بدستهاء بسيار و ماليذن بوذ كه نرم بوذ و بوذ كه درشت بوذ و بوذ كه معتدل بوذ و بوذ كه مركب بوذ جنسى با جنسى ديكر « 10 » و من جو مفرد ياذ كنم « 10 » مركب بدانى .
اما ماليذن جون درازآهنگ بوذ تحليل كند و بكاهذ و جن اندكى بوذ « 11 » جمع كند و گرد آرذ و جن معتدل بوذ جذب كند مر غذا را و حرارت غريزى را بفزايذ تا اندامها غذا يابذ و كلان گردد « 12 » ، و ماليذن مر اندامها را يا قوى بوذ و « 7 » سخت يا ضعيف بوذ و نرم اكر صلب بوذ تحليل كنذ و كر نرم [ بوذ ] « 13 » جمع كند
( f . 143 )
و كر معتدل بوذ غذا را جذب كند
هامش
( 1 ) - ف : كند
( 2 ) - ف : « را » ندارذ
( 3 ) - ف : كر دارند
( 4 ) - ف : افزوده . دايم
( 5 ) - ب ه : و انكسها را كى مالند مغمز خوانند ، صح
( 6 ) - ف : بر بسيار
( 7 ) - ف : « و » ندارد ب ه : و بعضى خشك باشد و بعضى ، صح .
( 8 ) - ب ه : و باشد كى قوى باشد و باشد كى ضعيف باشد و باشد كى خشك باشد و بود كى نرم ، صح
( 9 ) - ف : افزوده . كه
( 10 - 10 ) - ف : من ياذ كنم مفرد كه
( 11 ) - ب ه : مادت را
( 12 ) - ب ه : و قوى
( 13 ) - از « ف » افزوده شد .