بسطام حاضرباشى ما به استرآباد بياييم . تو نباشى كسى كه بلد باشد از او كسب اطلاعاتى بكنيم نيست . چند روز بگرديم ، شكار كنيم ، صحبت نمائيم . دوباره به آقاى امين السلطان فرمودند خيلى زود فلانى را روانه بكن .
از حضور مبارك مرخص شده رفتم منزل كمى خوابيدم . در اين بين جناب كشيكچىباشى تشريف آوردند دست در گردن من كرده از ريش و سبيل من بوسيده ، مىفرمايند من عاشق توام . درد تو به جانم بخورد . بارى من هم اظهار بندگى كرده ، غروبى تشريف بردند .
بعد رئيس الاطباء هم آمدند رفتند . شب را محمد حسين خان سرتيپ پيشكار حضرت و الا ركن الدوله در پيش من بود . اين بيچاره هم ناخوش است . ناخوشى به نوعى تمام شهر را گرفته است كه سه ربع مردم ناخوشند . همچه بلائى كسى نديد . و ليكن عاقبتش سالم است .
روز دوشنبه بيست و هشتم
احوالم خيلى خوب بود جائى نرفتم تا وقت ناهار منزل بودم . سه به غروب مانده رفتم منزل جناب صاحب اختيار . قدرى نشسته از آنجا رفتم منزل جناب قوام الدوله وزير امور خارجه .
منزل و اسباب و جاى كثيفى داشت . بارى غروبى از آنجا رفتم منزل سركار آجودانباشى ملاقاتى كرده آمدم منزل .
روز سهشنبه بيست و نهم
صبح سرم درد مىكرد تا ناهار منزل بودم . يك ساعت و نيم به غروب مانده رفتم منزل حضرت مستطاب آقاى امين السلطان . از ديروز تب كرده اندرون بودند . جناب آقاى امين الملك را به ميان باغ ديدم . گفتند شما اطاق بنشينيد من از قول شما احوالپرسى خواهم كرد . رفتم اطاق كه جناب قوامالدوله با جمعى از وزرا و رجال دولت آنجا هستند .
قدرى نشستم . آقاى امين الملك تشريف آوردند خبر بهبودى حضرت اجل را دادند . از آنجا برخاسته رفتم منزل آجودانباشى . شب را آنجا ماندم . بچههاى ايشان تماما ناخوش هستند . آدم تندرست در شهر نيست . ميرزا مهدى خان سرتيپ مهندس هم آنجا بود .
خيلى صحبت شد .