امروز آمدهاند . حاجيه زن مرحوم شجاع الدوله هم بايد مىآمد نمىدانم چه شد نيامد ؟
وقت اذان شام بود كه مهمانها رفتند . من آمدم منزل آدمهاى خودمان . مادر بابا گفت امروز شنيدم گفتند قورخانه آتش گرفته ، آنچه تفنگ و فشنگ بوده همه سوخته است . از اين خبر بىاختيار هوش از سرم رفت . ندانستم به چه حالت افتادم . فرستادم حاجى خان آمد . دو ساعت از شب گذشته رفتم ديدم . قسمهاى سخت دادم تا مرا آسوده كرد . گفت الحمد للّه كارى نشده . همه سلامت مىباشند . خلاصه در ساعت شش و نيم خوابيدم .
پنجشنبه 11 شوال
امروز پنجشنبه يازدهم منزل آجودانباشى وعده بوديم ، يعنى تركان خانم را پاگشا مىكردند .
ديروز كه هفتم خانم بود حمام رفت . شب را هم رفت منزل خودشان تهيه ببيند . شب ششم اسم پسر آجودانباشى را گذاشتند « دوستمحمد خان » . خلاصه شش ساعت از دسته گذشته رفتيم . من ، مهر السلطنه ، تركان خانم و . . . « 1 » در يك كالسكه بوديم رفتيم . كالسكه را آوردند خانم پروين الدوله آمدند . بعضى هم از اقوامهاى سركار وزير نظام بودند . خواهرزاده و برادر زن با دخترش ، عمهشان و حاجى شاهزاده . . . « 2 » خان مىگويند زن پسر فخر الدوله بودند . خيلى مهربانى و عزّت مىكردند . ناهار خوبى دادند ، عصرانه هم به شرحى . سركار پروين الدوله احوالش خوب نبود ، چائيدهاند ، نوبه مىكنند . مهر السلطنه هم هكذا . خيلى سخت چائيدهاند . از روزى كه من آمدهام اين مادر [ و ] دختر شب و روز گريه مىكنند . آنى آرام نمىشوند . امروز اينجا دو مرتبه تمام اهل خانه بطورى گريه كردند كه خدا نخواسته چه شده باشد . وقت آمدن هم پناه بر خدا شيونى به راه انداختند از تحرير بيرون . با قوم و خويشان وداع كردند . به هزار معركه اينها را آورده به كالسكه نشاندهايم . وقت اذان شام بود كه منزل رسيديم . شب را هم تا ساعت سه مشغول اسباب چيدن و يخدان جابهجا كردن بوديم . سركار وزير نظام اندرون تشريف داشتند . گاهى گريه ، گاهى صحبت و گاهى خانمها ضعف كردند . تا ساعت شش مشغول اين حالت بودند . بعد شام صرف شد . در ساعت هشت خوابيدم .
هامش
( 1 ) يك كلمه ناخوانا
( 2 ) يك كلمه ناخوانا