شدهاند . وحشىگرى « حبو ديوانه » به خاطرم آمد . « خوش بود گر محك تجربه آيد به عمل » « 1 » .
در اين بين جناب ممتحن الدوله استقبال رفته بود و من را پيدا نكرده از باران تر شده آمد قدرى شوخى كردم . جناب نصرت الملك آمدند خيلى صحبت و احوالپرسى كرديم . تا دو ساعت از شب رفته بودند برخاستند رفتند . در اطاق دويم به جناب امير خان سردار و جناب علاء الدوله دچار شده با هم مراجعت كردند . با حضرات رسم ملاقات بجا آورده نشستيم . از هر قبيل صحبت كرديم . نزديك ساعت چهار رفتند . من هم شام خواسته قدرى خورده خوابيدم . ديروز در بين راه مفرش آتش گرفته رختخواب همه سوخته است .
از ايوان كيف الى طهران دوازده فرسخ است .
روز دوشنبه بيستم
صبح از خواب برخاستم . در ميان باغ جناب آجودانباشى گردش كردم . ديدم در اين شهر عظيم ، متنفّسى بيدار نيست .
چنان كه مردمك شهر جمله در خوابند - به چشم خانهء صورت كشيده مىآيد .
تا نزديكيهاى ظهر تنها بودم . يك ساعت به ظهر مانده پسرهاى جناب آجودانباشى آمدند . با آنها قدرى كتاب خوانده صحبت كرديم . تا يك ساعت از ظهر گذشته سوار كالسكه شده رفتيم در خانه . گفتند حضرت صدر اعظم حضور اعليحضرت همايونى است . رفتيم ميان نارنجستان . عملهء خلوت و بعضى از رجال دولت از قبيل امير نظام و نظام السلطنه و امير خان سردار و علاء الدوله بودند . رفتم بالاى پلهها در اطاق ديدم صندلى گذاشتهاند .
پسركى به سن سيزده چهارده نشسته و چند نفر هم از قبيل اكبر خان نايب ناظر و امين همايون و چند نفر ديگر كه نمىشناسم نشستهاند . اول گمان كردم عزيز السلطان است .
اعتنائى نكرده نشستم . با حضرات بناى صحبت را گذاشتم . بعد معلوم شد سالار السلطنه پسر شاه است . بعد ديدم جناب مجد الدوله در آن سر پله نشستهاند . اشاره فرمودند برخاسته رفتم آنجا . خيلى صحبت متفرقه كرديم .
در اين بين حضرت صدر اعظم از اطاق بيرون شدند آمدند ميان نارنجستان . دور تر
هامش
( 1 ) اين جمله را به خط خود در بالاى سطر نوشته .