سركارى داشت ، صبح ، قبل از همه ماها ، از خواب بيدار شده ، مىآمد پيش آقاى « ميرزا محمد على خان مستوفى » ، براى « برات » . چندين روز متوالى ، همين كارش بود كه قبل از طلوع آفتاب ، موى دماغ مىشد .
علىهذا ، از تمام ارباب عمايم دزفول و شوشتر ، از سيد و ملا ، پناه مىبرم به خدا .
از « اعيان » و « اقاوات » هاى « دزفول » ، بهجز « آقا محمد رضاى مستوفى » و « ميرزا طاهر مستوفى » و « محمد خان » و برادرهاى او « اردشير خان » و « آقاجان خان » و « سهراب خان » ، كسى را نديدم ، يعنى نشناختم .
« آقا رضاى مستوفى » ، پسرى دارد « آقا على » ، كه « سرهنگ » است .
تمام خان [ ه ] ها و عمارتهاى « دزفول » از آجر است و ديوارهاى خيلى بلند ، و عمارتهاى عالى ، همه « شوادان » دارد ، كه در تابستان ، دو سه ساعت از آفتاب بالا آمده ، مىروند به « شوادان » ، كه سى چهل - بعضى جاها پنجاه - پلّه بايد پايين ، يعنى زير زمين رفت و نزديك [ به ] غروب بيرون آمد ؛ و الّا محال است از شدّت گرما در روى زمين و در اتاقها زيست كرد .
شبها هم اغلب مردم ، كنار رودخانه « صفّه » درست كرده ، آنجا مىروند مىخوابند ، ولى كنار رودخانه را پر از « كثافت » و « فضلات » كردهاند ، كه از بوى « تعفّن » نمىشود خوابيد ، مثل كوچ [ ه ] هاى « دزفول » ، كه تمام مبالها [ ي ] شان توى كوچه مىريزد . و در كثافت « نظير » ندارد .
« پستخانه » و « تلگرافخانه » هم در « دزفول » هست .
محصول و متاع « دزفول » : « نيل » و « پنبه » و « قلم » ، متاع بزرگ آنجا است . شنيدم سالى تقريبا 000 ، 100 تومان « نيل » از « دزفول » به خارج مىرود . « قلم » هم معلوم است كه « قلم » تمام « ايران » از اينجا مىرود و منحصر است . « گندم » و « جو » و « جوزق « 1 » پنبه » بهقدر كفايت به عمل مىآيد ؛ و همچنين « برنج » و « شلتوككارى » هم مىكنند .
از ميو [ ه ] جات « هندوانه » [ به ] عمل مىآيد ، بد نيست ؛ و مخصوصا هندوانهء صالحآباد خوب مىشود . تمام ميوه منحصر به « هندوانه » است و در آن گرمى هوا مثل مائدهء بهشت مىماند . و « خيار چنبر » ، كه « كلپينه » « 2 » مىگويند و در « دزفول » و « شوشتر »
هامش
( 1 ) . جوزق( Jowzaq )، غوره .
( 2 ) . ناخوانا ، واژهاى است به لهجه دزفولى .