شديم كه مراجعت كنيم .
اين خانم راه نزديكى را به او نشان داد . روانه شديم . چون تاريك بود ، گفتيم خيلى آرام برود .
قدرى كه راه طى شد ، جاده باريك و پرتگاههاى غريبى پيدا شدند و در هر 500 قدم راه پيچ مىخورد . اتومبيل هم بزرگتر از اتومبيلهاى رسمى بود [ و ] مشكل مىپيچيد .
خيلى مىترسيدم [ كه ] توى دره بيفتد .
قدرى راه كه طى كرد ، به كلى شب و تاريك شد .
خانم فرنگى مىگفت : من اين راهها را نمىشناسم . اين [ از ] بيراهه آمده [ است ] .
خيلى وحشت داشتيم كه در اين تاريكى و راههاى باريك و درّه ، بلايى به سرمان بيايد . در بعضى پيچها كه سخت بود ، پياده مىشديم تا بعد از هزار ترس و وحشت قدرى راه گشادتر و درّه دور شد .
از دو سه نفر راهگذر ، خانم اسم راه را سئوال كرد . همان را كه مقصود بود ، گفتند ، ولى تعجب داشت كه چرا اينقدر دور شده [ است ] .
يك ساعت تمام ، بلكه بيشتر ، راه پيموديم ؛ تا ساعت 7 رسيديم به نيس ، روى كه .
از آنجا هم تا خانهء آن خانم راه زيادى است . رفتيم آنها را رسانده و آمديم [ به ] هتل .
ساعت نزديك 8 بود . روز يكشنبه ما را وعده گرفتند ، برويم خانهء آنها ، نهار بخوريم .
روز شنبه ، 15 [ مارس 1913 م . ؛ 6 ربيع الثانى 1329 ه . ق . ]
قبل از ظهر جايى نرفتيم . قدرى با يحيى خان توى باغ هتل راه رفتيم . بعد از نهار يحيى خان رفت [ به ] منزل فيروز ميرزا . من هم با دختره رفتم روى كه ، قدرى راه رفته ، جايى رفتيم [ به نام ] باله دژته .
جايى است روى دريا ساختهاند . چاى و موزيك و تئاتر « 1 » مختصرى هم دارد .
گاهى بازى مىكنند . امروز آواز مىخوانند و يك زن و دو نفر مرد بودند ، كه با موزيك او آواز مىخواندند .
من چون نمىفهميدم ، لذتى نمىبردم .
رفتيم قدرى بازى كرديم . ابتدا كمى برديم . دختره هم پول مىگذاشت . بالاخره
هامش
( 1 ) . در اصل : تآتر