گرفته ، به سرش گذاشت و توى اتاق ، اينطرف [ و ] آنطرف ، كوركورانه رفته ، كيف بغلى يحيى خان را كه گذاشت روى ميز ، برداشته ، به دستش داد .
چشمش را باز كرده ، كاغذ را خواندند . همين را نوشته بود .
تمام تعجب كردند .
واقعا كار غريبى بود .
يكى ديگر نوشته بود چراغ ديواركوب را خاموش كند . با چشم بسته رفت و چراغى را كه گفته بود ، خاموش كرد .
بعد از اينها كاردى را داد به يك نفر و گفت : چشمم را مىبندم . كسى اين كارد را به يك نفر ديگر اشاره كند و پنهان كند . دو نفر پسر اين كار را كردند . دستمالان ، پسر اولى و دويمى را گرفته و رفت كارد را هم كه در جاى سختى پنهان كرده بودند ، پيدا كرده ، چشمش را باز كرد .
همه دست زدند .
چندين كارهاى ديگر هم كرد .
در آخر ، پولى جمع كرده ، مردم متفرق شدند .
روز شنبه ، 22 فوريه 1913 م . ؛ [ 15 ربيع الاول 1329 ه . ق . ]
امروز قبل از ظهر رفتم نزديك هتل ، كليسايى است . او را ديدم .
بعد از ظهر رفتم [ به ] منتكارلو ، ولى دير بود . سه و نيم ، نزديك چهار رسيديم . در آنجا يحيى خان از ما جدا شد . ما رفتيم بالا به هتل ريويرا « 1 » . چاى خورده ، خواستم بروم باغش را گردش كنم . دير بود . هوا تاريك شده [ بود ] . خيلى باغ و چشمانداز خوبى دارد . حيف كه دير بود .
پايين آمدم . جلو راه ميوهفروشى است . قدرى پرتقال [ و ] نارنگى خريده ، روانهء گار شده ، ترن گرفته ، آمديم [ به ] نيس .
يحيى خان كه شب آمد ، گفت : با جناب ضياء الملك رفتم بوليو . « 2 » جاى خوبى است .
فردا من [ به ] آنجا مىروم .
روز يكشنبه ، 23 فوريه 1913 م . [ 16 ربيع الاول 1329 ه . ق . ]
صبح جايى نرفتم .
هامش
( 1 ) .Riviera .( 2 ) .Beuulieu .