ميامى و شاهرود و دهملا و دامغان ، همهء اينها گفتند « شب گز » دارد . به اين جهت مقيّد بوديم كه در خارج از آبادانى و توى چادر منزل شود .
و اين غزل در دامغان به نظر آمد :
لمؤلّفه
ز شور عشق بتان هركجا صلايى هست * گمان مكن كه به غير از تو مدّعايى هست
قدم به نرمى و آهستگى گذار ، چرا * كه زير هر قدمت جان خاك پايى هست
به جز تو نيست مُرادم ، چو عندليب مرا * اگر به بوى گلى ناله و نوايى هست
هواى تست مرادم اگر ز ماهرُخى * تعلّقى به دل و در سَرم هوايى هست
به هركه دل بدهم يا دلى به دست آرم * گمان مكن كه مرا جز تو آشنايى هست
جهان اگر همه باشد گذر به هيچ نيارم * كه با خيال رُخت در دلم صفايى هست
به هر طرف ز محبّت صلا و غوغايى است * صداى تُست به گوشم ، اگر صدايى هست
بلاى عشق زياد است و مبتلا بسيار * ولى مگو كه چو منِ زار و مبتلايى هست
بلاى دوست خريدم به جان و باك ندارم * مرا خوش است به راهش ، اگر بلايى هست
اگر برانيم ، از در نمىروم به دگر جا * مگر به غير دَرت در زمانه جايى هست ؟
بگو به ناصح مشفق كه پند او نشنيدم * مكن علاج به دردم اگر دوايى هست
نظام جهد كن و راه رو ، مترس و مينديش * كه هركجا به تو از غيب رهنمايى هست