« باروت » مرحمت فرموده بودند . بيرون آمدم كه قليان بكشم . قدرى قليلى به « بهرام ميرزا » دادم و دوباره به اتاق آمدم .
« دستكشى » سركار « اقدس » به بنده لطف فرمود . بيرون آمده كه به آدمهاى خود بسپارم . ديدم جوانى در « قهوهخانه » با كمال حسن و با ديگران صحبت مىكرد و با ساير همقطاران خود مىگفت كه : « ساچمهء من تمام شده است . » گفتم : « مىدانم ساچمه ضرور دارى ، اما ديدى كه به منزل بردند . اگر گلوله ضرور است ، 2 عدد حاضر دارم . » جوان تا رفت منتقل شود ، گريختم .
سوار شديم . كالسكه را در « ماركان » گذاشتند . « شاهزاده » را از دست چپ ، من و « قهرمان ميرزا » را همراه بوديم . نفرى يك « كبك » در حضور مبارك در هوا زديم . 15 كبك شكار شد . ميش و قوش كوهى ، هيچ ديده نشد .
هوا مثل شب تاريك شد ، تا به « عمارت كجلر » رسيديم . « عبد الله خان قجر » از عقب آمد . مىگفت شكار ديدم و يكى را از زير دم مجروح كردم . به عقل نزديك بود . هر حيوانى از زير دم زخم گلوله دارد .
2 اتاق و يك قهوهخانه به من و « آقا » داده بودند . روزها ، اكثر اوقات در يكجا بوديم ؛ اما شبها از ترس اينكه مبادا خواب آلود راه را گم كند و بىايمان بشويم ، در اتاق سوا مىخوابيديم .
وقت عصر ، برادران عظام به منزل من آمدند . براى افطار ، برادر مهربان ، « يخ » و « ماست » آورده بودند ، خورديم . « محمد تقى بك » ، صندوقدار نواب « طهماسب ميرزا » ، با پيشكش حضور مبارك و تعارف براى « شاهزاده » و من آورد . خجالت بسيار به ما داد .
در سر نهار ، سركار « اقدس » مىفرمودند كه از راه « اشك ميدان » كجا مىرود ، كه « يحيى خان » وارد اتاق شد . سركار « اقدس » بسيار تفريح نمودند . الحمد لله در اين سفر ، به غير از خنده كارى نداريم .
به شام رفتيم . به كام دل خورديم . بعد از شام ، به خدمت سركار و الا برسيديم .
« نصر الله بيك » ، ياور قديم « توپخانه » ، كه در « نخجوان » « 1 » تحويلدار غلّه است ، كه به
هامش
( 1 ) . نخجوان( Naxjavan )شهرى است قديمى در جمهورى آذربايجان و شمال ايران ، كه مركز جمهورى خودمختارى به همين نام است و در مجاورت رود ارس قرار گرفته و در سال 1828 م . براساس معاهدهء تركمان چاى به دولت روسيه واگذار شد . به آن « محل فرود كشتى » هم مىگويند و معتقدند كشتى نوح در